close
تبلیغات در اینترنت
مشاوره تلفنی کنکور علیرضا افشار ـ انتخاب رشته تلفنی کنکور۹۸ - 49
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر

مشاوره کنکور رایگان علیرضاافشار

*** جهت عضویت در """ کانال تلگرام """ مرکز مشاوره کنکور علیرضا افشار alirezael کلیک کنید ***

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

جستجو مشاوره


مشاوره های پربازدید

به شکرانه ی زمین خوردن هایم......

به شکرانه ی تمام زمین خوردن هایم …

در همین چند قدمی توست…عجله کن…برخیز و دوباره قدم بردار…”…و دوباره ایستادن و دوباره زمین خوردن های پیا پی ام تا رسیدن به هدف…و آنگاه لذت احساس پیروزی !…چه لذت بی نظیری …زمانی که مدام تلاش می کنی و برای رسیدن به آنچه که می خواهی ، بار ها و بار ها طعم تلخ شکست را به جان می خری و دوباره ، از نو آغاز می کنی …چه پیروزی ارزشمندی…که اگر بدون تلاش بود ، تنها یک نام داشت…”شانس” و یا “اتفاقی تصادفی”…

از هم انگار صدایی در گوشم نجوا میکند…”برای بار چند صد هزارم…دوباره قدم بردار و دوباره آغاز کن…قاعده این است…” باید زمین خورد تا برای دوباره ایستادن ، اراده کرد “…پس زمین خوردن هایت ، شکست تو نیست !…بهانه ای ست برای تکرار زیبای دوباره آغاز کردن های تو…راهنمای راه موفقیتی که در چند قدمی توست…”…شاید چند قدمی به اندازه ی چند نفس…به اندازه ی چند چشم بر هم زدن…و به اندازه ی چند لحظه نگاه مشتاق به آسمان…………………………………..
کنج اتاق نشسته بود…زانوهایش را بغل کرده بود و خیره به نقطه ی رو به رویش ، هیچ حرکتی نداشت…تنها ، گاهی پلک هایش را می بست و ۱ ثانیه بعد بازمی کرد…چند روزی می شد که گاه و بیگاه ، این حالت ، سرگرمی عذاب آور روزانه و شبانه اش شده بود…دائم به اتفاقات گذشته و آینده فکر می کرد…و حال را نادیده می گرفت…شاید هم تنها وانمود می کرد که حال را نمی بیند…اما هر چه بود ، تنها افسوس گذشته بود و ترس از آینده…و اینگونه تمام لحظه های ارزشمند زندگی اش را تباه می کرد…این امتحان به ظاهر بزرگ و نامنصفانه ی زندگی ، شده بود لحظه لحظه ی زندگی نوجوانی اش…آن زندگی که همیشه با ذوق و شوق بیش از حدّی در حال ادامه دادنش بود…ذوق رفتن به مدرسه…هیجان داد و شیون های هم کلاسی ها…و شادی های بچه گانه شان…
اما چند مدّتی بود که دیگر خبری از این چیز ها نبود…حالا دیگر صحبت از امتحان بزرگی بود که نامش جدّیت و خشکی ناخوشایندی به لحظه های زندگی اش می داد…امتحانی که سرنوشت اش با آن رقم می خورد…و ورق زندگی ، با حکم آن ، به کلی برمی گشت…امتحانی که شده بود دغدغه ی روزهای گرم تابستانی اش…آنقدر بزرگ شده بود که تمام لحظه های شاد زندگی اش را از او ربوده بود و حالا پیروزمندانه به او پوزخند می زد…اینگونه بود که اجازه ی درست فکر کردن و درست عمل کردن را به او نمی داد…فرصت آن روزهای گرم را از دست داده بود…و حالا که آب و هوا عوض می شد ، هنوز هم نمی دانست باید چه کار کند !…به نظرش زمان داشت از دست می رفت و او در همین اول راه ، باخته است…شاید دیگر راهی نیست… و یا اگر هم هست ، او از قافله جامانده بود و از به تنهایی ادامه دادن نیز واهمه داشت…از جنگیدن برای خواسته اش می ترسید…به نظرش ، همه از او جلوتر بودند…همه بی رحمانه قدرت نمایی می کردند…همه خیلی از مباحث را تمام کرده بودند…خیلی از بخش های پایه و قسمت هایی از پیش…دیگر چیز زیادی باقی نمی ماند !…اما او چه ؟!…هیچ چیز در ذهن و منطق او ، سر جایش نبود…نه درس های پایه و نه درس های پیش…دست و پای همه چیز شکسته بود…هیچ چیز کاملی در ذهنش جای نگرفته بود تا اندکی خیالش از بابت خودش راحت باشد…آرامشش را از دست داده بود…چقدر زندگی این روزها برایش عذاب آور شده بود……………………..



غرق در همین افکار بی پایه و اساس خویش بود  که صدایی او را از عالم خاموش و بی روح خویش ، بیرون آورد…چقدر این صدا برایش آشنا بود…هیچ گاه با آن غریبگی نمی کرد…آه خدایا…چه صدای دلنشینی…کاش تمام لحظه لحظه های زندگی ام پر از همین صدا بود…کاش تمام اش رنگ آرامش این لحظه ها را داشت…اما ، افسوس که گذراست…………………..بلند شد و به کنار پنجره ی اتاقش رفت…باد ملایمی صورتش را نوازش کرد…و لبخند غمگینی بر روی لبانش نقش بست…سعی می کرد سر تا پای وجودش گوش باشد و غرق در آن صدای آشنا…………..” شهادت می دهم که جز الله ، خدایی نیست… ” …چقدر این جمله ی اذان را دوست داشت…آرامش عجیبی به تمام وجودش می بخشید…شاید در تمام این مدّتی که روحش خسته و  آزرده بود ، تنها این جملات ، حتی شده برای چند لحظه ، آرامش را به روحش باز می گرداند…عاشق این لحظات بود…شاید تنها لحظاتی بود که حتی در بدترین شرایط هم ، احساس خوشبختی می کرد…انگار دوباره ذوق و شوق کودکانه اش را به یاد او می آورد…و دوباره وجودش سرشار از حسّ زندگی می شد…تلنگری بود به روح خسته و آزرده اش…………………….. ” لا اله الّا الله…” و تمام…آه…تمام شد…دوباره تمام شد…چقدر تکرار این تمام شدن ها برایش عذاب آور بود……………….یک دم و بازدم عمیق…لبخند هم چنان بر چهره ی غم زده اش خودنمایی می کرد…چهره ای که در تمام مدّت شبانه روز ، بی روح و بی احساس به نظر می آمد ، حالا سرشار از شور و احساس زندگی بود…این حالت همیشه برایش پیش می آمد ، اما زود هم از دستش می داد…خود را درگیر لحظه ها کرده بود…زندانی زمان شده بود و تحت فرمان اش…زمان او را رام می کرد…به او فرمان می داد و زنجیرش می کرد…به او یاد داده بود که تنها چند لحظه ، غرق در لذّت شنیدن کلام خدا باشد و بعد از آن ، دوباره فرمان خاموشی…با خودش گفت…دوباره زمان ، پیروز میدان… و انسان ، در اسارتِ آن…چقدر غم انگیز و نامنصفانه است اینگونه تسلیم شدن ها…چه می شد اگر انسان ها زمان را می راندند؟!…چه می شد اگر فرمان به دست من بود ؟!…به کلام من…آن وقت فرمان می دادم که زمان ، همیشه لبریز از آرامش و مملو از احساس زندگی باشد…ای زمان نا آرام !…سرکشی نکن و لحظه ای مجال خودنمایی ام ده…آن گاه ببین که چگونه قدرت در دستان من ، تو را رام می کند !…پر از آرامش و امید…و لبریز از حسّ بودن………………….
لحظه ای چشمانش را بست و به فکر فرو رفت…چرا آن طور که می گویم نباشد ؟!…ضعیف نیستم…چرا که ضعیف آفریده نشدم…روح من ، قدرت من است…و فرمان زندگی ام ، در دستان خودم…خالقم این اختیار را به من داد تا با قدرت زندگی کنم…خودنمایی من ، مهارِ زمانِ سرکشِ زندگیِ من است…توان من ، اداره ی زندگی به ظاهر بی روح من است…مگر نه اینکه جمله ای که در سراسر زندگی ۱۸ ساله ی خویش شنیده ام ، این بوده و هست که ” راه برای دوباره آغاز کردن ، همیشه باز است ” ؟!…از همان کودکی ، که وقتی با مکعب های رنگارنگ خود ، ستون های غول آسا می ساختم و درست ، در دو قدمی پیروزی ، لرزش دستان کودکانه ام ، زحمات پیاپی مرا به باد فنا می داد و برج های مکعبی ام ، در برابر نگاه ناباورانه ام ، فرو می ریخت…و آن گاه مادرم که شاهد نگاه پر حسرت کودکش بود ، آرام در گوشم نجوا می کرد…” برای بار صدم…دوباره بساز کودک دلبندم…” …دوباره و دوباره و دوباره…………..آن روزهایی که قدم برداشتن را آغاز کردم و پاهای ناتوانم ، آرام بر جسم زمین فرود می آمد ، بارها و بارها ، زمین خوردن را آموختم… و دوباره ایستادن را نیز !…و صدا های گرم و تشویق های دلنشین پدر و مادرم که وجود اسباب بازی دلخواه دوران کودکی ام را در چند قدمی ام ، به من وعده می دادند…” در همین چند قدمی توست…عجله کن…برخیز و دوباره قدم بردار…”…و دوباره ایستادن و دوباره زمین خوردن های پیا پی ام تا رسیدن به هدف…و آنگاه لذت احساس پیروزی !…چه لذت بی نظیری …زمانی که مدام تلاش می کنی و برای رسیدن به آنچه که می خواهی ، بار ها و بار ها طعم تلخ شکست را به جان می خری و دوباره ، از نو آغاز می کنی …چه پیروزی ارزشمندی…که اگر بدون تلاش بود ، تنها یک نام داشت…”شانس” و یا “اتفاقی تصادفی”…واین نام همیشه برایم خالی از لطف و شور پیروزی بود…و همواره جزو خط خوردگی های متن زندگی پر فراز و نشیبم !…………………

 


آن وقت هایی که برای به دهان بردن لقمه ی غذا ، بارها و بار ها لقمه را در دستانم می گرفتم ، اما در راه رسیدن به چشیدن طعم آن ، دستانم یاری نمی کرد و لقمه رها می شد و من ، مات و مبهوت ، با چشمان غم زده ام ، نظاره گر به فنا رفتن آرزوی چشیدن آن طعم می شدم…آنگاه بود که صدایی می گفت …” دوباره بردار فرزندم…” … دوباره و دوباره ودوباره…بار ها و بار ها تکرار شد تا تلاشم به بار نشست و طعم پیروزی را چشیدم…چه احساس شیرینی است وقتی پیروزی ات را با رنج بسیار به دست می آوری…که شاید اگر این به زمین خوردن های دوران کودکی ام نبود ، هیچ گاه حتی قدم برداشتن را نیز نمی آموختم…پس ، خداوندا! به شکرانه ی تمام زمین خوردن هایم ، سپاس های فراوانم ، تقدیم به تو ……………..
آه…چرا تا به حال این خاطرات را اینگونه مرور نکردم ؟!…گهگداری که به تماشای فیلم های دوران کودکی ام می نشینم ، و یا خاطرات را از زبان بزرگ ترها می شنوم ، به اراده ی آن زمانم غبطه می خورم…چقدر سر سخت و مقاوم بودم…وچقدر شکست ناپذیر !…حتی زمانی که از چشیدن طعم مُهر جانماز مادرم به شدت منع می شدم ، باز هم غم به دل راه نمی دادم و با سماجت بیش از حدی ، تا رسیدن به هدف ، استوار می ماندم…هرچند صدای مادرم می گفت…”اینبار ، دیگر نه! “…اما از آن طرف هم ندایی در درونم زمزمه می کرد…”خوشمزه است !”…و این مرا به وسوسه می انداخت…(البته این طعم ، باب میل خیلی از کودکان است که من نیز از جمله ی آن ها بودم !)……چقدر پافشاری های کودکانه ام را دوست داشتم…………………..
آری ، از آن زمان ها ، تا به الان ، که حال ، افکار خسته و بیمار ذهنم ، شور زندگی را در نگاهم کم رنگ جلوه می دهد و مرا به محفل ناامیدی خویش می خواند… باز هم انگار صدایی در گوشم نجوا میکند…”برای بار چند صد هزارم…دوباره قدم بردار و دوباره آغاز کن…قاعده این است…” باید زمین خورد تا برای دوباره ایستادن ، اراده کرد “…پس زمین خوردن هایت ، شکست تو نیست !…بهانه ای ست برای تکرار زیبای دوباره آغاز کردن های تو…راهنمای راه موفقیتی که در چند قدمی توست…”…شاید چند قدمی به اندازه ی چند نفس…به اندازه ی چند چشم بر هم زدن…و به اندازه ی چند لحظه نگاه مشتاق به آسمان…………………………………..
نفس عمیقی کشید…سجّاده اش را پهن کرد…یک نیّت پاک و بعد…” بسم الله الرّحمن الرّحیم…”………….

( به آن امید که هیچ گاه ، خستگی و نا امیدی ، شما را از ادامه دادن راه پر تلاطم موفقیت تان باز ندارد…که شما همان کودک سر سخت و لجبازی هستید که برای رسیدن به خواسته هایتان ، بار ها و بار ها به زمین خوردید و دوباره ایستادید…و شیرینی پیروزی نیز در همین تجربه هاست…پس بسم الله…….)
دوستدار همیشگی شما :  سعید…


کارگاه تفکر + برنامه ریزی هفتگی

و خدا می گوید :

به اندازه تمام ستاره های آسمان ، ماهی های دریا و تا زمانی که زمین و آسمون وجود دارند ، تو را دوست خواهم داشت .

تا زمانی که گیاهان در زمین رشد می کنند ، ماسه ها در دریا هستند ، به تعداد قطره های باران ، تو را دوست خواهم داشت

به تعداد روزها و شب هایی که وجود دارند و مقداری هوای موجود برای تنفس ات و تا زمانی که هستی ، تو را دوست خواهم داشت


موضوعات : چگونه برنامه های آزمون را خرد و قابل اجرا کنیم ؟

نگاهی به گذشته ، خیزشی به  آینده به همراه تفکر مثبت

                                       دانلود

دومین کارگاه آموزشی آذر (انگیزشی،افزایش تمرکز و دقت، عوامل جا ماندن از برنامه آزمون)


قرن ما ، شاعر اگر داشت

هوا بهتر بود ...


روی صدفی متوجه شد که دانه ای شن زیر پوسته اش گیر کرده است .

فقط یک دانه کوچک بود ، منتها اذیتش می کرد . درست است که صدف ها موجودات ساده هسند ، اما خب حس دارند . صف از سرنوشت خود ننالید . اطرافیانش رو نفرین و از دریا تمنای حمایت نکرد ؛ فقط به خودش گفت چون نمی توانم خارجش کنم ، پس سعی می کنم که بهترش کنم . سال ها به همین منوال گذشت . بالاخره صدف ، به سرنوشت نهایی خودش یعنی کمال رسید و دانه کوچک شن که او را آزار داده بود ، تبدیل به مروارید غلتان درخشانی شد .

از خدا یک گل خواستم ، به من باغ داد .

از خدا یک درخت خواستم ، به من جنگل داد .

از خدا یک لیوان آب خواستم ، به من دریا داد .

از خدا فرصت شکوفایی خواستم ، به من 7 ماه داد


همیشه بعضی پله میشن و بعضی ها ...

انتخاب با خودت هست



(درصورت کند بودن سرعت اینترنت با کلیک دکمه Listen مستقیم گوش بدین)

همه چیز در مورد دفتر برنامه ریزی

مقدمه این کار داشتن دفتر برنامه ریزیه. چون باید بدونیم در یک هفته عادی(هفته ای که مدرسه می ریم و ۲ روزش رو تعطیلیم) و همچنین در یک هفته تعطیل (مثل عید یا ایام امتحانات) چقدر درس می خونیم.

برای تکلیف نویسی به این ترتیب عمل کنید:

۱-یک دفتر برای این کار تهیه کنید.

فکر کنم یه دفتر ۴۰ یا ۶۰ برگ کافی باشه.

۲-میانگین مطالعه هفتگی تان را مشخص کنید.

برای این کار از دفتر برنامه ریزی کمک بگیرید.مثلا اگه چند هفته پیاپی حدود ۳۰ ساعت خوندید یکهو قهرمان نشید و تصمیم نگیرید که این هفته ۵۰ ساعت بخونید. این قهرمان شدن باعث میشه به برنامه تون نرسید.بعد مقدار مطالعه تون رو تا آزمون بعد مشخص کنید.مثلا هفته ای ۵۰ ساعت و ۲هفته میشه ۱۰۰ساعت مطالعه بین دو آزمون.

۳-این وقت را بین اختصاصی و عمومی تقسیم کنید.

مثلا ۶۰% اختصاصی ۴۰% عمومی یا ۶۵% اختصاصی ۳۵%عمومی خوبه.حالا اگه در درسی ضعف دارید یا اون درس براتون خیلی مهمه یکم از وقت رو به اون اختصاص بدید و بعد این % رو حساب کنید.

 

۴-این وقت رو بین تموم درس ها پخش کنید:

مثلا وقتی شما ۴۰ ساعت برای عمومی ها وقت گذاشتید بگید مثلا چون عربی مهمه براش ۱۵ ساعت میذارم و….این عدد ها رو لازم داریم.

۵-حجم کار را مشخص کنید:

مثلا بگید عربی ۵ درس آزمون داریم پس برای هر درس ۳ ساعت وقت داریم. ۱ساعت برای ترجمه،۱ساعت برای قواعد و ۱ساعت هم برای تست هر درس وقت داریم.بعدش اینا رو میاریم  رو کاغذ.

۶-تعداد تکلیف رو بر تعداد روز ها تقسیم کنید:

مثلا اگه ۱۲۰تا تکلیف دارین و ۱۲ روز وقت(جمعه ها رو حساب نکردم) هر روز باید ۱۰ تکلیف انجام بدید.پس اگه یه روزی ۴ تکلیف انجام دادید زود متوجه میشید که دارید عقب می افتید و فرداش بیشتر درس می خونید نتیجه این کار اینه که عقب نمی افتید.

به عنوان مثال اینجا یه کار کارگاهی انجام می دیم.این کارها رو من بعد از ظهر آزمون کانون انجام می دادم.یه بار تکلیف یکی از بچه ها موند برای شنبه و اون آزمون نتیجه اش بد شد!!!!!!!

۱-فرض کنید من دفتر دارم!!!!!!!!!

۲-من هفته ای ۵۰ ساعت درس می خونم و جمعه ها هم استراحت می کنم (شما هم یک نیمروز استراحت کنید) پس من تا آزمون بعد که ۲ هفته بعده ۱۰۰ ساعت وقت برای مطالعه دارم.

۳-من ۴۰ ساعت(معادل ۴۰%) عمومی و ۶۰ساعت (معادل ۶۰% ) اختصاصی می خونم.

۴-از این ۴۰ ساعت عمومی ۱۵ ساعت ادبیات و ۱۰ساعت عربی و ۱۰ ساعت زبان و۵ ساعت دینی می خونم.

۵- تو برنامه آزمون هم ۳درس عربی و ۴ درس دینی و …… داریم. برای هر درس عربی ۳ ساعت و برای مرور عربی هم ۱ ساعت و برای هر درس دینی ۱ساعت و برای مرور دینی هم ۱ ساعت وقت می ذارم…….

این وقت ها رو برای این می نویسیم که مثلا اگه ترجمه درس ۱ عربی بیشتر از ۱ ساعت طول کشید یعنی عقب افتادیم عجله کنید.

به این ترتیب جدول تکلیف من این جوری میشه…..

 

تکلیف عربی  تکلیف دینی
۱-ترجمه درس ۱ عربی ۲ +کارگاه ترجمه
۱ساعت
۱۰-مطالعه درس ۱ دینی ۳+حل تست
۱ساعت
۲-قواعد درس ۱ عربی ۲ +تمرین ها
۱ساعت
۱۱-مطالعه درس ۲ دینی ۳ +حل تست
۱ساعت
۳-حل ۸۰تست برای درس ۱عربی ۲
۱ساعت
۱۲-مطالعه درس ۳ دینی ۳+حل تست
۱ساعت
۴-…… ۱۳-…….
۵-….. ۱۴-…….
۶-….. ۱۵-مرور ۴ درس اول دینی ۳
۱ساعت
۷-…..
۸-….
۹-مرور دروس ۱و۲و۳عربی۲
۱ساعت

همایش 4 آذر کنکور93

گاهی به نظر می رسد که آرزوهایت دست نیافتنی است و تصمیم میگیری آنها را کنار بگذاری . اما خدا می گوید : هر چیزی امکان پذیر است .

از خدا کمک بخواه و راضی به رضای خدا باش .

بگذار تا عشق خداوندی تمام وجودت را در بر گیرد و به تو نیروی تازه بخشد . خدا خودش راهنمایی لازم را به تو خواهد کرد . راه رو بهت نشون میده و آتش امید رو در دلت شعله ور میکنه ؛ اگر در راهی احساس پوچی کردی ، یادت باشه که انقدر سبک شدی و می توانی پرواز کنی و زندگی خودت از نو بسازی ... این زندگی توست می توانی خیلی کارها کنی

خدایا کمکم کن ، هر روزم را بهتر کنم .

وقتی راهم را گم می کنم درستش را نشانم بده .

کمکم کن تا بر ترس ها فایق آیم . نگذار رویاهای شیرینم را فراموش کنم .

بگذار تا نورت مانند خورشید بالای سرم بتابد و مرا از عشق بیکرانت لبریز کن



سلام ، از همه بچه های عزیز بابت تبریک های روز تولدم ممنون هستم  . همه پیامک ها و ایمیل ها و انجمن و ... عالی بود و خیلی خیلی خوشحالم کرد . به علاوه از مراسم تولد دیشب هم با شکوه و صمیمی برگزار کردین انقده لذت بردم که الان انگار نمی خوام باور کنم یکسال پیرتر شدم .

امید یعنی...

امید یعنی بدونی٬ تا هستی میتونی تغییر کنی و دنیا رو تغییر بدی.

امید یعنی بدونی٬ خداوند دوستت داره و اگه به تو زمان داده معنیش اینه

که توی این فرصت میشه یه کارایی کرد.

 

امید یعنی این که، همیشه بخشش خداوند را از اشتباه خود بزرگتر بدانیم.

 

امید یعنی این که، اگر دانه ی زندگی صد بار از دستمان رها شد٬باز

هم برای برداشتن و به مقصد رساندن آن به ابتدا برگردیم این بار٬ محکم تر

گام برداریم.

 

هر چیزی از جنس خداست.

 

می دونی چرا؟

 

چون جز خدا چیزی وجود نداره!

 

و نقطه ی مقابل خدا «هیچی»یه.

 

پس هر چیزی لیاقت اینو داره که عاشقش بشی!

 

البته اینو فراموش نکن: گاهی اوقات خشم هم یکی از جلوه های عشقه!


 

امید یعنی اینکه بدونی:

برای انجام کارهای بزرگ همیشه نمیشه یک گام بزرگ برداشت

بعضی وقتا هم باید یه عالمه گام کوچیک برداریم.

دوست داشتنی ترین هدف من

روزهای سرد و بارونی پاییز
بعد از گذشت بهترین تعطیلات تا قبل از عید نوروز
من و کنکور 93 ( هزار و یک راه نرفته و کلی خیال پردازی های پژمرده )
بازم مثل همیشه حس توهم و احساس پوچی ..حس بی وزنی و غلتیدن در برزخ
آزمون گذشته و دوباره ترازی که شد ی آرزو رو دلت تا دو هفته دیگه ... شاید دو هفته دیگه بیاد ... شاید !!!

بعضی وقتا میشه خسته میشی ...حس میکنی زندگیت...هرروزش تکراریه...غرق شدن تو دنیایی از جزوه و کتاب ...



میشه که اشکات قطره قطره بچکن رو ورق به ورق کتابات...کتابهایی که خیلی وقته یار صبح و شبت شدن

اما بین تمام این لحظه ها تنها چیزی که یادآوریش لبخندو به چهرت میاره حضور گرم و همیشگیه خداست....

که دست میکشه به گونه های خیست ...لحظه هاتو زلال تر از همیشه میکنه...اونقدر عشق می پاشه به ثانیه هات که غرق میشی تو رویاهات...

اونقدر برات از آینده میگه که با تمام جون و دلت رسیدن بهشو حس میکنی....

عشق بازی میشه کرد با این خدا...

با این رب العالمینی که نمیزاره دلتنگیات به دقیقه بکشه

که پر میکنه قلبتو از عشق..... که لبریزت میکنه از شوق فردا...

که بهت جون و حیات دوباره میده از ارمانت میگه از ایستادن و جنگیدن از رسیدن ...

ایندفعه با یه شور و شوق عمیق تر از همیشه سمت یارای قدیمیت میری

صفحه به صفحه اش با عشق ورق میزنی...

خدا هم همینجاست ...کنار تو...چقدر طی کردن این مسیر با حضورت زیباست بهترین معبود..وقتی که تو تمام پیچ و خم های این مسیر سخت با منی........

وقتی هستی همیشه و هر لحظه ......

من غیر حضورت چی میخوام؟

تو والاترین نعمتتو با بودنت بهم هدیه کردی

آینده یعنی تو....هدف من به تو خلاصه میشه

وقتی که آرزو می کنم به بهترین ها برسم و در راه رضای تو گام بردارم و به دیگران آرامش رو هدیه بدم ؛ با تو پای تمام آرمانهام میمونم ...روی دنیا رو کم میکنم ...پا میزارم رو همه سختیا و مشکلات...من با تو به هدفم میرسم...

وقتی هستی آینده هست...فردا هست و دیگه اصلا" کسی که تو رو داره دیگه چی کم داره


خلاصه بگویم پروردگارم... تو که باشیــــــــــ ... تمام دغدغه ها و نگرانی ها پــــــــــــر...



قهرمــــــــــــــــان..

....تو

فقطـــــــــــــــ رکاب بزن ...

 با تو ای نور چشام حله ،همه مشکلات حله ، آرزوی محال حلــــــه ... شکر خدا



تصمیمت بگیر ، عزمت جزم کن

آستین هات بالا بزن ، کمربند همت رو محکم ببند

مشتت رو درهم گره کن

حالا کم کم راه بفیت و اینو بدون :

عزم تو بشکافد اقیانوس را




الان وقتش رسیده که به خودت بیای پسر ، باید حرکت کنی دختر ، دست به عمل بزنی و توانایی خودت رو به رخ جهان بکشی ، هدف خودت رو در ذهن ببین ( هدف 1 روزه خارق العاده ) ، با همه قدرت به سمتش برو تا آخر شب اونو در تور خودت ببینی و مال تو بشه ، با ناملایمات ( بیماری ، مشکلات اقتصادی ، زخم زبون دیگران ، بازخورد های منفی و ...) بجنگ و سرسخت باش ؛ این زندگی تو رو کاندید کرده برای رسیدن به بهترین ها ؛ فقط اولش ی راه جلوی پاهات گذاشته تا خودت رو بشناسی و با همین دست ها تندیس بلورین بهترین اسطوره دنیا رو خلق کنی . به یاد عشق های قدیمی همگی مون ، حتما یادت میاد

      

یادت میاد که دوست داشتی تو فوتبال خودت آقای گل بشی ، وقتی ی گل میزدی به تیم حریف آنچنان ذوقی میکردی که حتی استیلی بعد گلش به امریکا هم اینجوری جو گیر نشده بود !!!!
یا شما خانومی ، حتما یادت هست که داشتن ی قصر باربی و کلی اسباب اثاثیه کوچولو مثل یخچال ، گاز ، سرویس آرایش همراه دراور و ... برات چقدر قشنگ بود ؛ عروسک هایی که حتما هرشب باید روشون حسابی می پوشوندی تا ی وقت خدایی نکرده سرما نخورن و خلاصه عزیز تر از جونت بودن ....
شاید الن داری لبخند میزنی ، اما ی سوال دارم ، چرا الان داری الکی میگی هدف نداری ، رغبت و انگیزه ای وجود نداره ، با اون آدمای به ظاهر دوست نشست و برخاست میکنی و همه چی یادت رفته اون آقا کوچولو و خانم کوچولو می خواستن بشن اسطوره ... آقا مهندس یا خانم دکتر !!!!
فراموش نکنی که گم شدن هدف ها خیلی با نداشتن شون فرق داره
 اگر میخوای که اهداف قشنگت دوباره بهت چشمک بزنن دست بکار شو ، یا علی و بسم الله بگو و شروع کن به کار ... بهانه جویی نکن که بازم از چی و چند ساعت و چه جوری و ....
واقعا" الان دیگه باید درک کرده باشی که زخم کهده ای که تا حالا ی دنیا غم رو دلت گذاشته همین وسواس ها و سردرگمی های بی مورد است . نمی خوام قوانین و اصول مطالعه رو نقض کنم یا ساده بگیرم ، اما الان برای راه افتادنت با هر قاعده و اصولی که بلدی و قبلا یاد گرفتی ، کارت شروع کن .
جان کلام رو خود خدا در سوره بقره آیه 61 میگه : تو خلیفه خدا بر روی زمین هستی ، آیا چیزی را که پست تر است ، جانشین چیزی می کنند که بهتر است ؟ !
این آیه منو عجیب تکون داد ، سعی کن بهش فکر کنی و قدر خودت رو بدونی و به راحتی همتت رو پست نکنی

 هر چیز که دل به آن گراید
گر جهد کنی به دستت آید


دوست دارم این آخرین تلنگرم بهت باشه »
تیرکمان فقط زمانی پرتاب می شود که به قب کشیده شود ؛ وقتی زندگی تو رو به واسطه مشکلات به عقب کشید ، فقط تصور کن که قراره به سمت مقصودی بزرگ پرتاب بشی ؛ البته فقط به این شرط که از همه امکاناتت استفاده کنی و بدونی نباید شرمنده خودت بشی


و در نهایت برای همه اونایی که برای سلامتی هم دعا کردن و با پیامک ها و کامنت ها و ایمیل های پر شور و حال شون به من انگیزه بهبودی دادن ، تشکر می کنم. از خانم فاطمه شیرازی هم که سعی کردن با طرح ارسال پیامک  چند هفته ای برای داغ کردن اجاق رقابت کنکوری ها تلاش کنن ، کمال تشکر رو دارم . از این پس به خودم همه پیامک هاتون بدین
 
Please leave a comment for me, now


برای تخصیص وقت مشاوره تلفنی با خودم هم دوستان مایل می تونن پیامک بدن و بگن وقت مشاوره تک جلسه تلفنی میخوان . لازم به ذکر است که در مشاوره تک جلسه ای برنامه ای داده نمیشه (فقط سوال جواب و ارائه راهکار) و برنامه ریزی با توجه به اصول و نظارت سلسله جلسات مدونی رو می طلبه که بصورت تلفنی فقط برای مشاوره های ماهانه ارائه می شود

09358960503 (فقط پیامک)

بوی خدا ! طعم کنکور

هر وقت زندگی یه ضربه بهت زد، آروم لبخند بزن و بهش بگو :
" جوجه ! همه زورت همین بود ؟! "

تصور کن
....

تیر ماه سال 93.روی صندلیه حوزه امتحانت.داری با جواب دادن به هر سوال تک تک روزای قشنگتو میسازی ..فکر کن......به همه سختیات.به همه این روزایی که زود میگذرن..........چشماتو ببند......حال خوبت تو اون روز با تلاش امروزت رقم میخوره ......بی حوصلگی........کسلی و خستگی بی  معناست وقتی خدایی داری که با بودنش بهت ارامش میده...که هر لحظه با دیدن تلاشت دستاتو محکمتر از قبل میگیره و با لبخند زیباش بهت ایندتو نشون میده آروم تو گوشت میگه :عزیزکم تموم میشه غصه نخوریا.بجنگ..........با تمام توانت تلاش کن که من پشتتم ......که دستاتو دارم .......مبادا بترسی .......من هواتو دارم .........فقط پیش برو نکنه انی نگاهتو از هدفت برداری نکنه بمونی و جا بزنی نکنه اینده ی نازتو فراموش کنی ......نکنه شک کنی......اخه اگه من نمیخواستم.اگه میدونستم نمیتونی اصلا تواین راه نمیذاشتمت......تو برترین مخلوق منی.......تو اشرف منی.......آیندت باید بزرگتر از این حرف ها باشه......چون به تو اراده ای دادم که با اون به همه مشکلات و سختیای راهت غلبه میکنی

بهت خواستنی دادم که دنیا رو تغییر میده......

این روزای قشنگو باهات هم قدم میشم.با هم میگذرونیم  مث تمام روزای زندگیت......نکنه از دست اندازای راهت بترسی ....واسه رد شدن از اونا من تو رو تو اغوشم میگیرم

خورشید زیبای ایندت طلوع میکنه......صبور باش و تو هم واسه طلوعش بجنگ اونوقته که روشنایی و گرمای دلنشینش سردیه این روزاتو جبران میکنه

اونوقته که رویای نابت حقیقی میشه ........اونوقته که ثانیه ای از زندگیه شیرینتو با هیچی عوض نمیکنی

اونموقع است که دنیات رنگ عوض میکنه به همون رنگی که تو دوست داری....

واسه خوش رنگیه آیندت بجنگ......

واسه جاری کردن اشک شوق پدر و مادرت بجنگ......

واسه شادیشون با توان توان بجنگ ......

بجنگ و صبور باش  که این روزاتم تموم میشن.......

تلاش کن برای  هدف نابت که  واسه خاطرش  جلوی خیلی ها موندی و قید خیلی چیزا رو زدی

تلاش کن واسه اثباتت به تموم کسایی که به تو و تواناییات شک کردن

ثابت کن اراده ی پولادینتو قهرمان

از این پل کوچیک زندگیتم به راحتی میگذری  هرقدمی که برمیداری خدا از تو یه قدم جلوتر ایستاده و فقط منتظره تا تو دستاتو... به دستای رحیمش بدی .....خودش ردت میکنه از این مسیر قشنگ....



چشاتو ببند و با تمام وجودت توکل کن...روح و جسم و دلتو بسپار به ذات احدیتش ...به خود بی همتاش..

تو فقط تلاش کن.......نتیجشو.....هدفتو ......خدا بهت هدیه میده همون هدیه ی قشنگی که روش نوشته:


"آیندت مبارک "


واسه بدست اوردن این هدیه ی خوشگل بجنگ دوست من.با تمام وجودت



خدای همه خوبیا ..ممنون که هستی.....شکر بابت حضورت ...یگانه ی بی همتای من....


                                 


لحظه هاتون پر باشه از عطر خدا دوستای گلم


تمام عاشقا امیدشون تو

 :(....تو باهاشون نباشی گوشه گیرن

سه حرف دارد ، اما برای تمام دلتگی هایم بس ات ... " خدا را می گویم "


چقدر خوبی


حالا ی کامنت بذار و نظرت بگو ، بعدش سیستم خاموش کن و برو بشین درست بخون

صفحات سایت

تعداد صفحات : 68


درباره وبلاگ


ثبت نام کنکور ۹۹ آغاز شد ... مشاوره کنکور رایگان استاد علیرضا افشار اولین سایت مشاوره ای حرفه ای در جهت گسترش عدالت آموزشی با ارائه جلسات آموزشی_مشاوره ای محتوا محور و بدون تبلیغات؛ برای استفاده از همایش های انرژیک و مقالات آموزشی سایت از آرشیو ۱۰ساله کارگاه های استاد افشار دیدن فرمایید. _ مشاوره و برنامه ریزی تلفنی (تک جلسه،ماهیانه) ویژه شهرستانی ها مشاوره کنکور ۹۹ _ مشاوره تک جلسه حضوری (تهران و کرج) _ دعوت در همایش ها ، برنامه های آموزشگاه ها ، مدارس و ... جهت همانگی وقت تماس تلفنی و ثبت نام مشاوره ماهانه و همکاری در اجرای برنامه های آموزشی برترین مشاور پروازی کنکور ایران

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 540
کل نظرات : 27216


آمار کاربران
افراد آنلاین : 9
تعداد اعضا : 11790

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 4,557
باردید دیروز : 9,539
گوگل امروز : 28
گوگل دیروز : 71
بازدید هفته : 4,557
بازدید ماه : 75,809
بازدید سال : 777,543
بازدید کلی : 10,532,177

کدهای اختصاصی

حمایت از همایش ها

برای تبادل لینک از

انتهای صفحه و تبادل لینک

هوشمند استفاده کنید و برای

حمایت از مرکز مشاوره تحصیلی

و استفاده هرچه بیشتر داوطلبان

کنکور از کلاس های رایگان مشاور

کنکور استاد علیرضا افشار،

بنر ما را در سایت خود قرار دهید

بنر 1 

بنر 2 

بنر 3


بنرسایت مشاور کنکور 

انتخاب رشته

مشاوره تلفنی تحصیلی
مشاوره دکتر علیرضا افشار

شماره تماس : مشاوره تلفنی۰۹۳۵۸۹۶۰۵۰۳

لینکدونی