close
تبلیغات در اینترنت
مشاوره تلفنی کنکور علیرضا افشار - 28

ناحیه کاربری

نام کاربری :
رمز عبور :
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار سایت

    آمار مطالب
    کل مطالب : 513
    کل نظرات : 27216
    آمار کاربران
    افراد آنلاین : 10
    تعداد اعضا : 11786

    کاربران آنلاین

    آمار بازدید
    بازدید امروز : 1,593
    باردید دیروز : 3,340
    گوگل امروز : 23
    گوگل دیروز : 85
    بازدید هفته : 14,933
    بازدید ماه : 52,430
    بازدید سال : 669,207
    بازدید کلی : 10,423,841

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت مشاوره کنکور رایگان عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود


سلام مجدد .........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادیسون قبل از رسیدن به موفقیت 1000 بار شکست خورد

شما بعد از چند بار شکست تسلیم شدید؟!!!!

فقط بعد از یکبار؟!

روزی خبرنگار جوانی از ادیسون پرسید اقای ادیسون شنیده ام برای

اختراع لامپ تلاش های زیادی کرده اید اما موفق نشدید .

چرا پس از ۹۹۹ بار شکست همچنان به فعالیت خود ادامه می دهید؟

ادیسون با لحن خونسردی جواب میدهد "

ببخشید اقا  من ۹۹۹ بار شکست نخورده ام بلکه ۹۹۹ روش یاد گرفته ام

که لامپ چگونه ساخته نمیشود.

"اشخاص عادی با تجربه اولین شکست دست از

تلاش بر میدارند و به همین دلیل است

که در زندگی با انبوه اشخاص عادی و

تنها با یک ادیسون رو به رو هستیم.

                                                                                                      "ناپلئون هیل"

تنها راز

موفقیت

تویی!

خودت رو باور کن

فقط اگه خودت رو باور کنی

میتونی دنیات رو عوض کنی...

یه وقتایی خسته و ناراحت میشی و شاید نا امید !

اما بلند شو و

چشمات رو ببند چهره ی کسی رو تصور کن که

تو مسئولی

لبخند رو رو لباش بنشونی ،

شادی رو چشماش بیاری و

ارزوهاییش رو که به خاطر تو فراموش کرده برایش بسازی

تو رو خدا برای ارزوهات ، برای ارزوهاش

بجنگ....

خودت باش اونطور که دوست داری

 

اونطور که ارزوته

 

اونطورکه خوشحال هستی

 

 

بزرگ فکر کنیم و یه جوری به اطرافمون نگاه کنیم که :


"کاش عظمت در نگاه تو باشد


 نه در ان چیزی که به ان مینگری"

"من اگر در پوست گردو اسیر و محدود باشم باز می توانم خود را

پادشاه فضای
بیکران بدانم"
                                          

 

                                              "شکسپیر کتاب هملت نمایش ۲"

همه رویاهای ما می توانند محقق شوند، مشروطبر

اینکه ما شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم.

                                                                                                       "والت دیسنی"

وقتی یه کاری رو شروع کردی حق نداری نیمه کاره رهایش کنی ...

تا اخرش باید بری

برنده ها کسایی نیستن که خوب شروع میکنن بلکه

کسانی هستن که خوب تموم میکنند..





"قدرت قلبی ایمان داشتن به موفقیت ،

اگر باور نداشته باشی

مهارتت هم به چشم نمیاد!!!

زمان برای تو به عقب برگشته

از همین حالا شروع کن

و اونی شو که باید بشی..."

به امید موفقیت شما عزیزان و دوستان از طرف سعید از مناطق فوق محروم استان ایلام .....


  • 3634 نفر
ادامه مطلب

 

 

 

 

 

 

 

تغییر واسه ی ارزوهامون!

سلام .......

 

یه کاری واسه ارزوهامون!

و از شما دوستای خوبم

 

میخوام هر تغییری که واسه رسیدن به

هدفتون و برای متفاوت شدن با دیروزتون انجام میدین اینجا بگید 

تغییراتی که برای هدفمون

هر روز ، هرهفته و ... انجام میدیم

که یادمون نره

که:

بایــــــــــــــــــــــد

دیروزمون با امروزمون فرق کنه...

باید خودمون یه کاری کنیم که ارزومون اتفاق بیفته:)))

 

 

 


چرا نشستی برای موفقیت دیگران کف میزنی؟!

یه کاری کن!

تو که تماشاگر نیستی!

اگر خسته شدی

بدو!

غیر ممکن وجود نداره اگه تو بخوای میشه


گوشات رو روی حرفای منفی اطرافیانت ببند روی هدفت متمرکز شو

تو فرصت مسخره کردن ، قضاوت کردن و توجیه کردن دیگران رو نداری ، 

انرژی که برای این کارای بیهوده میذاری برای رسیدن به هدفت صرف کن 

سعی نکن به بقیه اثبات کنی که بهترینی ،

اصلا مهم نیست که اونا چی فکر میکنند

 

"بعضی از مردم میخوان که ( ارزوشون)اتفاق بیفته

بعضی ارزو میکنند که اتفاق بیفته

و بعضی یه کاری میکنند که اتفاق بیفته..."

                                            مایکل جردن

واسه آرزوت یه کاری کن!!

 


چرا من بیل گیتس نشدم ...!

راستش یه مدت بود که خیلی دنبال این میگشتم که راه موفقیت چیه

ادمای موفق چه جوری موفق شدن

خیلی گشتم از خیلیا پرسیدم خیلی کتاب ها رو خوندم

ولی اخر سر متوجه شدم تنها راه موفقیت

خودم هستم

 کارتون پاندای کنگ فو کار دیدین؟

در نهایت پاندا فهمید که تنها راز و راه موفقیت خودشه!!!!

 

باور خودش و انجام کاری که فکر میکنه غیر ممکنه ولی ممکنه!

یه جمله ی بی نظیر که همیشه توی ذهنم هست

اینه که :

ادما نون فکرشون رو میخورن نه نون بازوشون رو!

 

چرا منتظری یکی بیاد و بگه بفرمایید ارزوتون چیه بگید

من براورده کنم!!!

نذار دیر بشه ،

یه فکری کن

خودت

آرزوت رو بساز

اگر همواره مثل گذشته بیندیشید

همیشه

همان چیزهایی را به دست می اورید که

کسب کرده اید...

علی واکسیما را اکثر مردم تهران می شناسند، مردی که با واکس زدن

کفش شهروندان تهرانی امرار معاش می کند،

اما به تازگی موتور سه چرخه خود را تبدیل به خودرو کفشی کرده و با

آن در خیابان های تهران کار می‌کند.


علی به شوخی می گوید:

به تازگی ورژن جدید ماشینش را رو کرده و تصمیم دارد برای تولید انبود

آن با ایران خودرو بر سر میز مذاکره برود ...

این ادم موفقه

چون با همه ی واکسی های این شهر فرق داره!

سایت داره ، وقت تعیین میکنه ...

عاشق کارشه...

پس کیه که بتونه تعیین کنه که چه کسی در چه رشته ای موفق و پولدار میشه؟!

هیچ کس ،

جز خودمون...


به این میگن تفاوت

اگه میخوای بی نظیر و موفق باشی

متفاوت فکر کن


 ایده ها منتظر نمی مانند

 

همیشه اون تغییری باش

که میخوای تو دنیا ببینی...

بهتون قول میدم هرگز نمیتوانید انسان موفقی رو ببینید

که شبیه دیگران فکر میکنه!!



یادت نرفته که اگه جایی که الان هستی رو دوست نداری خب عوضش کن

باور کن که درخت نیستی!!!

خلاف جهت همه حرکت کن و به مسائل ساده ای که هیچ کس

بهشون توجه نمی کنه دقت کن 

به امید موفقیت شما عزیزان و دوستان از طرف سعید از مناطق فوق محروم استان ایلام .....


 

 

 

 

  • 3228 نفر
ادامه مطلب
فقط اعضای سایت
پیامک "تک جلسه تلفنی" با دکتر افشار : 09358960503


من : سلام…

تو : ( چشمات رو آروم به نشونه ی جواب سلامم می بندی و به دنبالش ، یه قطره اشک… )

من : خوبی ؟!

تو : ( سرتو به چپ و راست حرکت میدی که نه ، خوب نیستم…و یه قطره ی دیگه … )

من : آخه چرا ؟! فقط به خاطره یه امتحان اینجوری ریختی بهم ؟! اونم با این همه فرصت ؟!

تو : ( سرتو میندازی پایین و دستاتو میگیری جلوی صورتت و یهو بغضت میشکنه و هق هق گریه هات ، هوای دلتو بارونی میکنه… )

من : آروم دستاتو از صورتت کنار میزنم …سرتو بگیر بالا رفیق… چرا زمین رو نگاه میکنی؟! تو وجودت آسمونیه …حیفه ، گریه نکن… کنکور که ارزش این قطره های با ارزش رو نداره ! چرا اشک میریزی؟! چرا بی تابی میکنی؟! اصلا چرا وقتی میخوای گریه کنی ، زمین رو نگاه میکنی ؟! میخوای شرمنده ش کنی؟! میخوای بگی پاهاتو بسته به خاک و نمیذاره قدم برداری ؟! میخوای بگی نمیذاره پرواز کنی و اوج بگیری؟! یا نه…خودتم شرمنده ای !!؟ که تنها چیزی که نصیبش میکنی غبار کفش ها و سنگینیه قدم ها و اشک های وقت و بی وقتته !!…سرتو بگیر بالا…یالا جواب منو بده…

تو : ( فقط نگاه… )

من : بگو…منتظرم…

تو : ( دوباره نگاه… )

من : نترس…راحت باش…اینجا کسی بابت حرف هات مجازاتت نمیکنه…ما با هم رفیقیم…مگه نه؟!

تو : ( سرتو به نشونه ی تاکیید تکون میدی … )

من : پس حالا که موافقی ، یه کلمه حرف بزن تا صداتو بشنوم…حس نمیکنی داری به قلبت ظلم میکنی؟! داری سنگینش میکنی ؟! مگه چقدر طاقت داره ؟! چقدر جا داره ؟! بخدا قلبت خیلی کوچیکه… بعد آروم دستاتو میگیرم تو دستم و به حالت مشت ، می بندمش…ببین… میگن قلبه آدما به اندازه ی مشتشونه…ببین قلبت چه کوچیکه !…چطور دلت میاد اذیتش کنی و این همه غم و غصه رو بریزی توش؟!…فکر نمیکنی ، بی انصافی ؟!…قلبت رو آزاد کن…بذار نفس بکشه…غم هاتو بریز تو صدات و بعد فریادشون بزن…بریزشون بیرون…از قلبت به محیط…یه جورایی میشه گفت انتقال انرژی منفی از سامانه به محیط پیرامون !…موافقی ؟!

تو : ( شونه هاتو به نشونه ی بی تفاوتی میندازی بالا… )

من : نمیخوای یه چیزی بگی و به دلت یه رحمی بکنی ؟! گناه داره…داری عذابش میدی…تو با این همه بزرگیت ، طاقت غم و غصه هاتو نداری و سنگینیه بارشونو به دوش قلب پاک و بی گناهت میندازی…حالا چه برسه به اون قلب کوچیکت !…

تو : ( فقط نگاه … )

من : با نگاه میتونی حرفاتو بریزی بیرون ؟!

تو : ( سرتو به نشونه ی نه ، به چپ و راست حرکت میدی …)

من : اما تو نگاهت هم یه دنیا حرف نشسته…

تو : ( چشمات رو بازتر میکنی…یه کوچولو تعجب کردی… )

من : چیه ؟! چرا اینجوری نگام میکنی ؟!درسته که نگاهت پر از حرفه…اما تا صداتو نشنوم که نمیتونم معنیشونو دقیق بفهمم…صدای تو ، کمکم میکنه درکت کنم…

تو : (نگاه… )

من : ( نگاه… )

تو : ( چشاتو تنگ میکنی که بهم بفهمونی منتظری یه چیزی بگم !… )

من : ( نگاه … )

تو : ( یه نفس خیلی عمیق میکشی و با یه اندوه خاصی ، آه میکشی…و دوباره نگاه… میدونم میخوای بهم بگی حرف بزنم… )

من : ( نگاه… )

تو : ( یه آهه دیگه…انگار فهمیدی با هر آهی که میکشی ، قلبت یه نفس راحت میکشه… )

من : ( نگاه … )

تو : چند دقیقه مکث…روتو برمیگردونی سمت دریا…چشماتو میبندی و بعد از چند ثانیه بازشون میکنی…یه نفس عمیق میکشی و بعدش آهسته نجوا میکنی… ” خسته ام…”

من : ( کنار تو…نگاهم به دریا…سکوت…)

تو : چشماتو دوباره میبندی…یه نفس عمیق دیگه…انگار تازه ریه هات پر از اکسیژن شده…انگار با این نفسای عمیقت داری به قلبت میگی اینا مال تو إ …تویی که این همه مدت بار سنگین غم های من رو به دوش کشیدی … نفس بکش قلب من…از این اکسیژن زندگی تنفس کن… رها از هر غم و غصه ای…دوباره چشماتو باز میکنی و نفست رو میدی بیرون…آهسه میگی…” میدونی؟!…دلم هوای خوشی کرده…دیگه کم آوردم…خیلی وقته اینجا گیر افتادم…این جا ، جای من نیست رفیق…” وبعد سرتو میچرخونی سمت من که نظر من رو هم بدونی…

من : ( نگاهم هنوز سمت دریاست و وانمود میکنم نظری ندارم… )

تو : نگاهت دوباره به دریا…آهسته میگی…” داری تلافی میکنی…آره ؟! ”

من : ( دوباره نگاه… )

تو : حالا میفهممت…وقتی با کسی حرف میزنی و جوابی نمیشنوی ، خیلی حسّه بدیه…نه ؟!

من : ( فقط نگاه… )

تو : کفشاتو در میاری و چند قدم از من دور میشی و به دریا نزدیک…انگار میخوای بذاری پاهاتم نفس بکشن و راحت باشن…چند قدم دیگه…حالا داری نوازش آب رو روی پاهات احساس میکنی…میبینی ؟! دریا با این همه عظمتش داره موجود کوچیکی مثله تورو نوازش میکنه…داره بهت توجه میکنه…یعنی هیچ غروری نداره ؟! نمیترسه شاید با این کار از عظمت دریا بودنش ، کم شه ؟! چقدر متواضع و فروتنه…اما ما آدما چی؟!…چند قدم دیگه میری جلوتر…چند لحظه مکث…انگار دلت واسه دستات هم سوخته…دست هایی که تو مدرسه یا کلاس کنکور ، تند و تند حرف های دبیر هارو یادداشت میکنن و حواسشون هست که مبادا چیزی از قلم بیفته و تو دچار مشکل بشی و اونا شرمنده !…دو زانو میشینی و آروم دستاتو میکشی روی آب…حالا اینبار تو میخوای دریا رو نوازش کنی…میخوای محبتش رو جبران کنی…چه لذتی داره…نه ؟! انگار دستات که آب دریا رو لمس میکنن ، روحت نفس میکشه…حسّ پرواز داری…صداتو یه کمی بالاتر میبری که مثلا منم حرفاتو بشنوم…آخه الان از من دور شدی…تو ، تو دریا و من تو ساحل… ” میدونی…دلم خیلی گرفته…” سرتو میندازی پایین…انگار دیگه حتی منتظر جواب منم نیستی…دیگه اینجا نیستی…رفتی تو یه فاز دیگه…

من : ( دارم نگاهت میکنم…تو دلم تحسینت میکنم که داری غم هات رو میریزی بیرون…خیلی دلم میخواست داد بزنم و بهت بگم ، هرچقدر دلت میخواد اینجا داد بکش و حرف بزن…خودتو خالی کن…اینجا کسی جلوتو نمیگیره…کسی نمیگه ، هیس ! ساکت باش ! چرا داد و بیداد راه انداختی ؟! آبرومون رفت !… صدات اینجا مزاحم هیچ کس نیست…فقط تویی و دریا و خدا…خدا ، صدای فریادت رو هم دوست داره…داد بزن…فریاد بکش…بگو هرچی تو دلت ریختی و سنگینش کردی…بریزشون بیرون…سبک کن قلبت رو…اما حیف که اگه حرف بزنم اونوقت دوباره ساکت میشی…الان تو یه حالو هوایه دیگه ای هستی و دوس داری حس کنی تنها و تنها کسی که صداتو میشنوه خداست…پس مزاحم خلوتت نمیشم…)

تو : سرت هنوز پایینه…چند دقیقه مکث میکنی…بعد آروم سرتو میگیری بالا…همونجور که داری آسمونو نگاه میکنی ، چند لحظه چشاتو میبندی و یه نفس عمیق…با صدای کمی بلندتر میگی… ” اما من دلم میخواد زندگی کنم…” چشمات هنوز بسته ست…انگار نور آسمون چشماتو میزنه…نمیخوای اذیت بشی و بخاطر نور ، حال و هوای آسونی رو از روحت دریغ کنی…دیگه نمیخوای کوتاه بیای…تازه رفتی تو فاز حرف زدن و سبک شدن…میخوای بازم حرف بزنی…ونگاهت همون جور به آسمون…انگار روی صحبتت با خداست…

من : ( همونجور نگات میکنم…تو داری به هدفی که من میخواستم ، نزدی و نزدیک تر میشی…آره…داری فریاد میزنی…هرچند هدفه من بود…اما حواست نیست…رفیق این هدف تو هم بود…تو هم دلت میخواست آزاد باشی…راحت و سبکبال…

تو : چشمات بسته ست و نگاهت به آ سمون…یه لحظه مکث…و بعدش فریاد…” خدایا…من حس زندگی کردن دارم…”

من : ( با نگاهم دارم فریاد هاتو تحسین میکنم…آفرین…بگو رفیق…یالا…)

تو : بازم بلندتر… “من میخوام نفس بکشم…میخوام قلبمو از اندوه خالی کنم…من… ( و باز هم بلندتر )…خدایا…( و بلندتر )…میخوام امیدوار زندگی کنم…”

حالا به هق هق افتادی…داری تند تند نفس میزنی…من حرکت شونه هاتو میبینم…اگه صدای امواج آب نبود ، صدای نفس هات رو هم میشنیدم…اما صدای گریه ت…یه صدای عجیبیه…انگار هیچ غم و غصه ای توش نیست…چون چند ثانیه قبل همشو با فریاد های پرقدرتت به محیط فرستادی…

من : ( همونطور که دارم نگات میکنم تو دلم میگم خدایا ، چه عظمتی داری !…چجوری ما آدم ها این همه انرژیه منفی خودمون رو خیلی راحت ، با حرف زدن ، نگاه کردن و یا حتی فکر کردن ، به محیط اطرافمون میدیم و اونوقت کوه و دریا و آسمون و … به جای اون همه غم و ناراحتی ، بهمون طراوت و تازگی و انرژی مثبت میدن ! … خدایا…چقدر با سخاوتی…شکرت…)

تو : هنوز داری هق هق میزنی و هنوز هم نفس های بلند…انگار روحت یه بار دیگه زنده شده…انگار تنها چیزی که الان داری ، یه روح آزاد و یه قلب پاکه…و دیگه جسمی در کار نیست…انگار زمینی بودن از یادت رفته…هنوز دوست داری داد بزنی…بازم مونده…از صدای گریه هات معلومه…فریاد میکشی…” من میخوام که بتونم…” و دوباره فریاد… ” من عاشق لحظه لحظه های زندگیم هستم…خدایا…( با تمام وجودت و بلندتر ) کمکم کن که دوباره بلند شم…”

.

.

.

فرمان ۱ دقیقه سکوت…دیگه نه صدای امواج هست…نه صدای باد…ونه صدای هق هق و نفس های بلند تو…با چشم های بسته…نگاهت هنوز به آسمون…انگار واسه چند ثانیه همه ی کاینات سکوت کردن…انگار به تو ۱ دقیقه و فقط ۱ دقیقه زمان داده شده تا تو این خاموشیه محض ، آخرین حرفتو بزنی…۱ دقیقه ی تو از همین حالا شروع شده…۶۰…۵۹…۵۸…زمان داره میگذره و تو هنوز ساکتی و کاینات هم…۵۷…۵۶…۵۵…انگار بدجوری تو فکری…۵۴…۵۳…داری تو ذهنت دنبال بهترین جمله میگردی…۵۲…۵۱…۵۰…۴۹…جمله ای که بتونه تورو خالیه خالی کنه…۴۸…۴۷…آخه ین آخرین فرصت تو ست…۴۶…۴۵…۴۴…۴۳…کاینات واسه هرکسی ، زندانیه سکوت نمیشن…پس لابد تو یه فرده خاصی…هی…زود باش…عجله کن…فرصت داره از دست میره…۴۲…۴۱…۴۰…یالا رفیق ، بگو تا دیر نشده و همه بیدار نشدن…۳۹…۳۸…۳۷…به احترام تو ، همه خاموش و بی حرکتن…درگیر یه سکوت مطلق…۳۶…۳۵…۳۴…سر تا پا گوش شدن و منتظر فرمان تو هستن…۳۳…۳۲…هنوز چشمات بسته ست و داری فکر میکنی…حتی دیگه نفس هم نمیکشی…۳۱…۳۰…۲۹…۲۸…زمانت از نصف کم تر شده و هنوز هم سکوت پابر جاست…تو ۲۸ ثانیه ی دیگه فرصت داری…شاید الان خیلی خوب ارزش زمان رو درک میکنی…شاید داری افسوس میخوری که چه ثانیه های خاموشی رو برای شاد بودن و با امید زندگی کردن ، از دست دادی…۲۷…۲۶…اما نه…حالا وقت این حرفا نیست…یه چیزی هنوز تو ذهنته…اگه اونم بگی ، دوباره میشه یه نوار خالی که پذیرای ضبط هر اتفاق تازه ایه…و این یعنی یه شروع خوب برای تو…۲۵…۲۴…۲۳…و همینطور گذر ثانیه ها…۲۲…۲۱…و هنوز هم خاموشی…حتی ابر ها هم حرکت نمیکنن…عجیبه که من هم صدای نفس هامو نمیشنوم…انگار تو یه اتاق عایق صدا گیر افتادیم…۲۰…۱۹…۱۸…۱۷…هنوز تو همون حالتی…داری به چی فکر میکنی ؟!…آره میدونم…این که چه حرفی میتونه پایان پشیمونی های گذشته و شروع امید به آینده باشه !…یعنی هم شروع و هم پایان…چه پارادکس قشنگیه…نه ؟!…۱۶…۱۵…الان خیلی دلت میخواست زمان وایسه…نه؟!… اما نمیشه رفیق ، بجنب…این دیگه دست من و تو نیست…همه منتظرتن…تو رو خدا زود باش…۱۴…۱۳…یه صدایی میاد…صدای من که نیست…فکر میکنم صدای نفس های تو باشه…چت شده ؟!…چرا دوباره به نفس افتادی ؟!…پس چرا فقط صدای نفس تو میاد؟!…۱۲…۱۱…یه لحظه سرتو میگیری پایین و بعدش از رو زانوهات بلند میشی…شمارش معکوس شروع شده…۱۰…۹…۸…اما انگار زیاد توان نداری…انگار یه جورایی اصلا این جا نیستی…انگاری از حال رفتی…با تمام وجودت تلاش میکنی و به زحمت بلند میشی…۷…۶…نگاهت دوباره به آسمون…یه دم عمیق…و فریاد بی نظیرت…کلمات رو شمرده شمرده و با تمام نیرو و توانت ، با مکث فریاد میزنی : ” من…(…۵…) میخوام (…۴…) دوباره (…۳…) شروع (…۲…) کنم( و …۱… )…وای…خدای من…چقدر دقیق !…درست ، ۱ دقیقه…دوباره صدای امواج میاد…صدای باد رو میشنوم و صدای نفس های خودم رو…انگار همه صداتو شنیدن و حالا بعد از گرفتن فرمان از تو ، همه دست به کار شدن…هی ، رفیق…خوش به حالت…چه ارج و قربی پیش خدا داری !…حالا بهت حسودیم میشه…کاش این ۱ دقیقه رو من جای تو بودم…من هنوز ساکتم و دارم نگات میکنم و تو بی حرکت میون امواج دریا ایستادی…به رو به رو خیره شدی و نفس های عمیق و طولانی میکشی…انگار داری دوباره قوای تحلیل رفته ت رو به دست میاری…چند دقیقه تو همون حالت…خیره به رو به رو …نفس های عمیق و طولانی…حالا دیگه ذهنت از گذشته ها خالی خالیه…دیگه یاد آوری اتلاف وقت ها و از دست دادن حداقل ۱ ماهه تابستون برای درس خوندن، عذابت نمیده…یعنی اصلا دیگه یاد آوری ای در کار نیست…تو از گذشته هیچ چیز رو بخاطر نمیاری…حالا پر از حس زندگی و شور ادامه دادنی…حالا انگار اصلا فرصت تو از همین مهر ماه شروع شده وبه تو ۹ ماه زمان داده شده تا آماده بشی…دیگه نگران هیچی نیستی…روحت پاک تر و مشتاق تر از قبل به جسمت برگشته…

من ازت چند قدم دورتر میشم…میخوام تنهات بذارم تا خودتو پیدا کنی…اما نه…یه صدایی بهم میگه آخرین حرفتو ، تو این روزای آخر تابستون بهش بزن…با خودم و اون صدا میجنگم…خدایا…بگم یا نه ؟!…خودش میدونه…پس چرا دوباره تکرارش کنم ؟!! نکنه ناراحت شه ؟!! وای خدا ، چیکار کنم ؟!…صدا دوباره میگه ، تو رفیق تنها یی هاشی…شاید دلش بخواد از زبون تو هم بشنوه…صداش کن…فقط چند جمله ی کوتاه…یه توجه کوچیک به رفاقتتون…

شاید حق با اون باشه…بر میگردم سمتت… با صدای بلندی که بتوی بشنوی…” آهای رفیق…” تو هم انگار منتظر حرف من بودی…یه لحظه از اون حال و هوا میای بیرون و بر میگردی سمت من…حق داشت…پس ما واقعا رفیقیم…با صدای بلندتر…

من : ” یادت نره…همه به فرمان تو…از دی ماه…یه شروع دوباره…”

تو : بعد از چند ثانیه ، یه لبخند رضایت رو صورتت میشینه و واسم دست تکون میدی…

با خودم میگم…آخیش…خیالم راحت شد…خیلی با معرفتی…

من : ( بر میگردم و ازت دور میشم… )

تو : ( بر میگردی و صورتت دوباره به آسمون…اینجا…تو ، دریا ، حس زندگی و… خدا…

دیگه نه “من” و نه “تو”…و این بار ” ما ” :راه همیشه باز است…و پیروزی در دو قدمی…زندگی هم چنان ادامه دارد...

مخاطبِ من تویی...تویی که ضربان قلبت یه چیز میگه و گامهای سستت یه چیز  دیگه...

تویی که تو نفسهات یه عشق بزرگ  احساس میشه اما هنوز براش قدمی برنداشتی

مث پرنده ی تو قفس میمونی که تشنه پروازه ...که بیقراره رسیدن به آسمانِ هدفشه

تا وقتی اسیر قفس ذهنت باشی به آسمون نمیرسی..آزاد کن خودتو ..از قفس نترس قفس ذهن توئه یه مشت خیال و توهمه ...هیچ سدی پیش روت نیست ...راه پرواز تو بازه .

آسمان مال توئه برای رسیدن بهش ،، فقط قفس نفس ات بشکن


تو محکوم به هیچ سرنوشت تعیین شده و اجباری نیستی...تو محکوم به آینده ای نیستی که دوسش نداشته باشی...هیچ تخته سیاهی تو آسمون نیست که آینده تو روش نوشته باشه ...آینده ی تو با دستای خودت ساخته میشه ...حق نداری آرزوهاتو زمین بزاری ...حق نداری که از کنارشون بگذری

تو هیچ سرنوشت مشخصی نداری... خدا به تو اراده داده و راه تلاشو باز گذاشته و این یعنی تو به هرچیزی که بخوای میرسی

اگه به هدفت نرسی...اگه رویاتو خاک کنی و ازشون بگذری مقصر تویی ..خود ِخود ِ تو ...هیچکسی و هیچ نیرویی تو دنیا حق جنگیدن و تلاشو ازت نگرفته

همه کائنات و هستی منتظر توئه ...بهشون فرمان خوشبختی بده ...فرمان رسیدن به هدف


تو یه نیروی عظیم داری ..اون نیروی ذهن توئه....و قدرت خواستن تو


وقتی بند بند وجودت خواستن هدفتو فریاد بزنه اونوقته که همه هستی دست به دست هم میدن تا تو رو به ارمانت برسونن اونوقته که دیگه سختی های مسیر و موانع راهتو نمیبینی اونقدر نگاهت معطوف قله هدفت میشه که پا میزاری رو همه سختیا تا به اون برسی به هرقیمتی که شده
خیلی داغ کردیم ، حالا کم کم سرد کنیم ....

اهــدافـم را که مــرور میکـنم...

درونـم انگیـــــزه ای به وسعـت هزاران  ریشتــر

کوهی از  غــم و نـاامــیـدی را نابــود میکنــد

رضا صادقی :

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی ...اینبار ایستادیم تا آخرش با کفش اهنی ...بات میجنگیم تا نگی ترسیده بود پیاده شد..بس که پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد

  • 4540 نفر
ادامه مطلب

پسر کوچکی با مادربزرگش درباره مشکلات مدرسه ، خانواده ، مریضی ها و.. گفتگو کرد و می گفت چگونه این فراز و نشیب ها برایش غیرقابل تحمل هستند ؛ در ضمن گفتگو مادربزرگ کیکی درست می کرد. او از نوه اش پرسید آیا کیک دوست داری ؟ پسر جواب داد : صد البته که دوست دارم .

مادربزرگ گفت : بیا کمی از این روغن بخور .

پسر خورد و گفت : " عق "

مادربزرگ : دوس داری چند تا تخم مرغ نپخته یا آرد و جوش شیرین بخوری ؟

پسر گفت : ای بابا مادر بزرگ !! دست بردار .... مزه شون غیرقابل تحمله ه ه ه

مادربزرگ در ادامه گفت همه آنها تک به تک بدمزه اند ولی اگر باهم به درستی مخلوط شوند ، کیک خوشمزه ای می شود . خدا هم به همین گونه عمل می کند ، گاهی تعجب می کنیم که چرا می گذارد لحظات بدی داشته باشیم . ولی خداوند می داند اگر همه اینها را طبق دستور خودش اجرا کنیم ، چیز فوق العاده ای از آب درخوهد آمد ! ما باید به او اعتماد داشته باشیم ، آنگاه اگر خوب همه چیز را کنترل کنیم ، همه چیز فوق العاده خواهد شد . بی نظمی ها و ناراحتی ها و هیجان های فراوانی در افکار ما موج می زنند . خیلی از ما راحت خودمون رو گول میزنیم و میگیم وقتی شرایط بحرانی را پست سر گذاشتیم ، وقتی به هدف مون رسیدیم ، وقتی این مشکل رو حل کردیم ، ان وقت در آرامش خواهیم بود ، ولی این فکر اشتباه محض است . این جمله از همیشه از من آویزه گوشت کن : " هنگامی خوشحال هستم که به خواسته ام برسم ، فقط و فقط برای چند دقیقه است . "

رسیدن به خواسته هایمان فقط چند لحظه ما را شاد می کند ، آن هم برای زمانی محدود و زودگذر ، چون مشکل و نگرانی دیگری در انتظار ماست و وقتی شادی مدنظر ما برآورده نشود ، از اون چیز ناراحت می شویم .

شادی به راحتی به دست نمی آید و به دست آوردن آن مانند سرابی در دور دست هاست .

کنکوری عزیز هم اکنون در آرامش به سر ببر و شاد باش ، شادیت را جاودانه کن .

خدایا شکرت اول بابت شنیدن صدای تیک تاک ثانیه شمار ساعت ، که به همگی مون فرصت زندگی دادی ، کمک مون کن تا اول در هر شرایطی آرامش داشته باشیم .

فکرهایی کن که خوشحالت کنن، کارهایی کن که احساس خوب بهت بدن ، با افرادی نشست و برخاست کن که باهاشون راحتی (این نکته خیلی مهمی هست ها ..!!!) و در نهایت گامی بردار که ارزش گذر عمرت رو داشته باشه و در نهایت بهت احساس رضایت و سرزندگی بده

 



ساعت مطالعه و آمار درس خوندن هاتون بگین در نظرات تا ی همنشینی خوب به وجود بیاد و همه از جهت مثبت انشا... جو گیره بشین
در آستانه بازه فوق العاده مهم امتحانات نوبت اول برای همگی بهترین ها رو از خدای مهربون مون میخوام
وقت مشاوره تلفنی تک جلسه واقعا محدود هست و بیشتر سعی کنید از محتوای سایت استفاده کنید ولی بازم اگر بود پیامک بدین : " وقت مشاوره " . به شماره ام : 09358960503
  • 3446 نفر
ادامه مطلب

سلام

 امیدوارم که همه همراهان و کنکوری های سایت در صحت و سلامت کامل باشن

کارگاه 90 دقیقه ای 22 آذر در مرحله ویرایش و آپلود دچار مشکلاتی شد که متاسفانه فقط 20 دقیقه پایانی آن در حال حاضر ، آماده  استفاده شما عزیزان است . اما این بخش شامل مباحثی مهمی همچون اثرگذاری و تاثیر معدل ، نحوه مطالعه مطلوب در خلال امتحانات نوبت اول و ی کمی هم انگیزشی پایان جلسه است .

با نظرات خوب خودتون همیشه باعث دلگرمی ما هستین

موفقیت شما آرزوی قلبی ما

با توجه به تنگی وقت سوالات Email و نظرات پست های هفته گذشته و این هفته تا پایان جمعه پاسخ داده خواهد شد


لینک دانلود

  • 2431 نفر
ادامه مطلب

دو روز هفته رو نباید نگران بود ، یکی از اونا دیروز هست ، با همه اهمیت ها و اشتباهات و قصور و خطاش و دیگری رو که نباید نگرانش باشی فرداست ؛ با تمام سختی های ممکنش و بارهاش ، با تمامی وعده های دلفریبش و با عمل ضعیفش ؛ فردا هم خارج از مهار ماست .

دیروز هم خارج از مهار ماست . تمامی پول های دنیا هم نمی توانند آن را به ما برگردونن . نمی تونی اعمال گذشته رو بی اثر کنی و در کنارش هم نمی تونی حرف هایی که بارها و بارها گفتی رو فراموش کنی . باور کن که دیروز برای همیشه رفته است .

فردا خورشید خواهد تابید . درخشان یا پشت ابرها ، بالخره خواهد تابید .

تا شروع فردا ما نگرانی نداریم ، چون هنوز فردا نیومده ...

 عمر امروز رو دریاب که فقط همینه امروزه ه ه ه





آرزوهات ...رویات ...آرمانت ...منتظر توئه ...بهش برس ...با همه سختیا...زندگی تو با دستای تو ساخته میشه کلید این در تو دستای توئه ...این دستا معمار ایندته...خوب یا بد... زشت یا زیبا ...

تویی که میشینی و دست رو دست میزاری... اما ته دلت آرزوها داری...خب این ارزو با تلاش بدست میاد...پاشو به ثانیه ها نگاه کن....به تیک تاک ساعت ....به عقربه ها ...که بدون اجازه من و تو میرن ...خوشبختیتو گره بزن به این لحظه ها ...نزار بره که یادگارش فقط افسوسه...نزار آخر کار بگی : ای کاش

هرکسی می تونه نیرو اش رو فقط روی امروز متمرکز کنه . وقتی من و تو بار دیروز و فردا رو به دوش بکشیم ، دیر یا زود از پا خواهیم افتاد . پس بیا ، یکبارهم که شده ، زندگی کنیم

  • 3801 نفر
ادامه مطلب

به شکرانه ی زمین خوردن هایم......

به شکرانه ی تمام زمین خوردن هایم …

در همین چند قدمی توست…عجله کن…برخیز و دوباره قدم بردار…”…و دوباره ایستادن و دوباره زمین خوردن های پیا پی ام تا رسیدن به هدف…و آنگاه لذت احساس پیروزی !…چه لذت بی نظیری …زمانی که مدام تلاش می کنی و برای رسیدن به آنچه که می خواهی ، بار ها و بار ها طعم تلخ شکست را به جان می خری و دوباره ، از نو آغاز می کنی …چه پیروزی ارزشمندی…که اگر بدون تلاش بود ، تنها یک نام داشت…”شانس” و یا “اتفاقی تصادفی”…

از هم انگار صدایی در گوشم نجوا میکند…”برای بار چند صد هزارم…دوباره قدم بردار و دوباره آغاز کن…قاعده این است…” باید زمین خورد تا برای دوباره ایستادن ، اراده کرد “…پس زمین خوردن هایت ، شکست تو نیست !…بهانه ای ست برای تکرار زیبای دوباره آغاز کردن های تو…راهنمای راه موفقیتی که در چند قدمی توست…”…شاید چند قدمی به اندازه ی چند نفس…به اندازه ی چند چشم بر هم زدن…و به اندازه ی چند لحظه نگاه مشتاق به آسمان…………………………………..
کنج اتاق نشسته بود…زانوهایش را بغل کرده بود و خیره به نقطه ی رو به رویش ، هیچ حرکتی نداشت…تنها ، گاهی پلک هایش را می بست و ۱ ثانیه بعد بازمی کرد…چند روزی می شد که گاه و بیگاه ، این حالت ، سرگرمی عذاب آور روزانه و شبانه اش شده بود…دائم به اتفاقات گذشته و آینده فکر می کرد…و حال را نادیده می گرفت…شاید هم تنها وانمود می کرد که حال را نمی بیند…اما هر چه بود ، تنها افسوس گذشته بود و ترس از آینده…و اینگونه تمام لحظه های ارزشمند زندگی اش را تباه می کرد…این امتحان به ظاهر بزرگ و نامنصفانه ی زندگی ، شده بود لحظه لحظه ی زندگی نوجوانی اش…آن زندگی که همیشه با ذوق و شوق بیش از حدّی در حال ادامه دادنش بود…ذوق رفتن به مدرسه…هیجان داد و شیون های هم کلاسی ها…و شادی های بچه گانه شان…
اما چند مدّتی بود که دیگر خبری از این چیز ها نبود…حالا دیگر صحبت از امتحان بزرگی بود که نامش جدّیت و خشکی ناخوشایندی به لحظه های زندگی اش می داد…امتحانی که سرنوشت اش با آن رقم می خورد…و ورق زندگی ، با حکم آن ، به کلی برمی گشت…امتحانی که شده بود دغدغه ی روزهای گرم تابستانی اش…آنقدر بزرگ شده بود که تمام لحظه های شاد زندگی اش را از او ربوده بود و حالا پیروزمندانه به او پوزخند می زد…اینگونه بود که اجازه ی درست فکر کردن و درست عمل کردن را به او نمی داد…فرصت آن روزهای گرم را از دست داده بود…و حالا که آب و هوا عوض می شد ، هنوز هم نمی دانست باید چه کار کند !…به نظرش زمان داشت از دست می رفت و او در همین اول راه ، باخته است…شاید دیگر راهی نیست… و یا اگر هم هست ، او از قافله جامانده بود و از به تنهایی ادامه دادن نیز واهمه داشت…از جنگیدن برای خواسته اش می ترسید…به نظرش ، همه از او جلوتر بودند…همه بی رحمانه قدرت نمایی می کردند…همه خیلی از مباحث را تمام کرده بودند…خیلی از بخش های پایه و قسمت هایی از پیش…دیگر چیز زیادی باقی نمی ماند !…اما او چه ؟!…هیچ چیز در ذهن و منطق او ، سر جایش نبود…نه درس های پایه و نه درس های پیش…دست و پای همه چیز شکسته بود…هیچ چیز کاملی در ذهنش جای نگرفته بود تا اندکی خیالش از بابت خودش راحت باشد…آرامشش را از دست داده بود…چقدر زندگی این روزها برایش عذاب آور شده بود……………………..



غرق در همین افکار بی پایه و اساس خویش بود  که صدایی او را از عالم خاموش و بی روح خویش ، بیرون آورد…چقدر این صدا برایش آشنا بود…هیچ گاه با آن غریبگی نمی کرد…آه خدایا…چه صدای دلنشینی…کاش تمام لحظه لحظه های زندگی ام پر از همین صدا بود…کاش تمام اش رنگ آرامش این لحظه ها را داشت…اما ، افسوس که گذراست…………………..بلند شد و به کنار پنجره ی اتاقش رفت…باد ملایمی صورتش را نوازش کرد…و لبخند غمگینی بر روی لبانش نقش بست…سعی می کرد سر تا پای وجودش گوش باشد و غرق در آن صدای آشنا…………..” شهادت می دهم که جز الله ، خدایی نیست… ” …چقدر این جمله ی اذان را دوست داشت…آرامش عجیبی به تمام وجودش می بخشید…شاید در تمام این مدّتی که روحش خسته و  آزرده بود ، تنها این جملات ، حتی شده برای چند لحظه ، آرامش را به روحش باز می گرداند…عاشق این لحظات بود…شاید تنها لحظاتی بود که حتی در بدترین شرایط هم ، احساس خوشبختی می کرد…انگار دوباره ذوق و شوق کودکانه اش را به یاد او می آورد…و دوباره وجودش سرشار از حسّ زندگی می شد…تلنگری بود به روح خسته و آزرده اش…………………….. ” لا اله الّا الله…” و تمام…آه…تمام شد…دوباره تمام شد…چقدر تکرار این تمام شدن ها برایش عذاب آور بود……………….یک دم و بازدم عمیق…لبخند هم چنان بر چهره ی غم زده اش خودنمایی می کرد…چهره ای که در تمام مدّت شبانه روز ، بی روح و بی احساس به نظر می آمد ، حالا سرشار از شور و احساس زندگی بود…این حالت همیشه برایش پیش می آمد ، اما زود هم از دستش می داد…خود را درگیر لحظه ها کرده بود…زندانی زمان شده بود و تحت فرمان اش…زمان او را رام می کرد…به او فرمان می داد و زنجیرش می کرد…به او یاد داده بود که تنها چند لحظه ، غرق در لذّت شنیدن کلام خدا باشد و بعد از آن ، دوباره فرمان خاموشی…با خودش گفت…دوباره زمان ، پیروز میدان… و انسان ، در اسارتِ آن…چقدر غم انگیز و نامنصفانه است اینگونه تسلیم شدن ها…چه می شد اگر انسان ها زمان را می راندند؟!…چه می شد اگر فرمان به دست من بود ؟!…به کلام من…آن وقت فرمان می دادم که زمان ، همیشه لبریز از آرامش و مملو از احساس زندگی باشد…ای زمان نا آرام !…سرکشی نکن و لحظه ای مجال خودنمایی ام ده…آن گاه ببین که چگونه قدرت در دستان من ، تو را رام می کند !…پر از آرامش و امید…و لبریز از حسّ بودن………………….
لحظه ای چشمانش را بست و به فکر فرو رفت…چرا آن طور که می گویم نباشد ؟!…ضعیف نیستم…چرا که ضعیف آفریده نشدم…روح من ، قدرت من است…و فرمان زندگی ام ، در دستان خودم…خالقم این اختیار را به من داد تا با قدرت زندگی کنم…خودنمایی من ، مهارِ زمانِ سرکشِ زندگیِ من است…توان من ، اداره ی زندگی به ظاهر بی روح من است…مگر نه اینکه جمله ای که در سراسر زندگی ۱۸ ساله ی خویش شنیده ام ، این بوده و هست که ” راه برای دوباره آغاز کردن ، همیشه باز است ” ؟!…از همان کودکی ، که وقتی با مکعب های رنگارنگ خود ، ستون های غول آسا می ساختم و درست ، در دو قدمی پیروزی ، لرزش دستان کودکانه ام ، زحمات پیاپی مرا به باد فنا می داد و برج های مکعبی ام ، در برابر نگاه ناباورانه ام ، فرو می ریخت…و آن گاه مادرم که شاهد نگاه پر حسرت کودکش بود ، آرام در گوشم نجوا می کرد…” برای بار صدم…دوباره بساز کودک دلبندم…” …دوباره و دوباره و دوباره…………..آن روزهایی که قدم برداشتن را آغاز کردم و پاهای ناتوانم ، آرام بر جسم زمین فرود می آمد ، بارها و بارها ، زمین خوردن را آموختم… و دوباره ایستادن را نیز !…و صدا های گرم و تشویق های دلنشین پدر و مادرم که وجود اسباب بازی دلخواه دوران کودکی ام را در چند قدمی ام ، به من وعده می دادند…” در همین چند قدمی توست…عجله کن…برخیز و دوباره قدم بردار…”…و دوباره ایستادن و دوباره زمین خوردن های پیا پی ام تا رسیدن به هدف…و آنگاه لذت احساس پیروزی !…چه لذت بی نظیری …زمانی که مدام تلاش می کنی و برای رسیدن به آنچه که می خواهی ، بار ها و بار ها طعم تلخ شکست را به جان می خری و دوباره ، از نو آغاز می کنی …چه پیروزی ارزشمندی…که اگر بدون تلاش بود ، تنها یک نام داشت…”شانس” و یا “اتفاقی تصادفی”…واین نام همیشه برایم خالی از لطف و شور پیروزی بود…و همواره جزو خط خوردگی های متن زندگی پر فراز و نشیبم !…………………

 


آن وقت هایی که برای به دهان بردن لقمه ی غذا ، بارها و بار ها لقمه را در دستانم می گرفتم ، اما در راه رسیدن به چشیدن طعم آن ، دستانم یاری نمی کرد و لقمه رها می شد و من ، مات و مبهوت ، با چشمان غم زده ام ، نظاره گر به فنا رفتن آرزوی چشیدن آن طعم می شدم…آنگاه بود که صدایی می گفت …” دوباره بردار فرزندم…” … دوباره و دوباره ودوباره…بار ها و بار ها تکرار شد تا تلاشم به بار نشست و طعم پیروزی را چشیدم…چه احساس شیرینی است وقتی پیروزی ات را با رنج بسیار به دست می آوری…که شاید اگر این به زمین خوردن های دوران کودکی ام نبود ، هیچ گاه حتی قدم برداشتن را نیز نمی آموختم…پس ، خداوندا! به شکرانه ی تمام زمین خوردن هایم ، سپاس های فراوانم ، تقدیم به تو ……………..
آه…چرا تا به حال این خاطرات را اینگونه مرور نکردم ؟!…گهگداری که به تماشای فیلم های دوران کودکی ام می نشینم ، و یا خاطرات را از زبان بزرگ ترها می شنوم ، به اراده ی آن زمانم غبطه می خورم…چقدر سر سخت و مقاوم بودم…وچقدر شکست ناپذیر !…حتی زمانی که از چشیدن طعم مُهر جانماز مادرم به شدت منع می شدم ، باز هم غم به دل راه نمی دادم و با سماجت بیش از حدی ، تا رسیدن به هدف ، استوار می ماندم…هرچند صدای مادرم می گفت…”اینبار ، دیگر نه! “…اما از آن طرف هم ندایی در درونم زمزمه می کرد…”خوشمزه است !”…و این مرا به وسوسه می انداخت…(البته این طعم ، باب میل خیلی از کودکان است که من نیز از جمله ی آن ها بودم !)……چقدر پافشاری های کودکانه ام را دوست داشتم…………………..
آری ، از آن زمان ها ، تا به الان ، که حال ، افکار خسته و بیمار ذهنم ، شور زندگی را در نگاهم کم رنگ جلوه می دهد و مرا به محفل ناامیدی خویش می خواند… باز هم انگار صدایی در گوشم نجوا میکند…”برای بار چند صد هزارم…دوباره قدم بردار و دوباره آغاز کن…قاعده این است…” باید زمین خورد تا برای دوباره ایستادن ، اراده کرد “…پس زمین خوردن هایت ، شکست تو نیست !…بهانه ای ست برای تکرار زیبای دوباره آغاز کردن های تو…راهنمای راه موفقیتی که در چند قدمی توست…”…شاید چند قدمی به اندازه ی چند نفس…به اندازه ی چند چشم بر هم زدن…و به اندازه ی چند لحظه نگاه مشتاق به آسمان…………………………………..
نفس عمیقی کشید…سجّاده اش را پهن کرد…یک نیّت پاک و بعد…” بسم الله الرّحمن الرّحیم…”………….

( به آن امید که هیچ گاه ، خستگی و نا امیدی ، شما را از ادامه دادن راه پر تلاطم موفقیت تان باز ندارد…که شما همان کودک سر سخت و لجبازی هستید که برای رسیدن به خواسته هایتان ، بار ها و بار ها به زمین خوردید و دوباره ایستادید…و شیرینی پیروزی نیز در همین تجربه هاست…پس بسم الله…….)
دوستدار همیشگی شما :  سعید…


  • 1324 نفر
ادامه مطلب

و خدا می گوید :

به اندازه تمام ستاره های آسمان ، ماهی های دریا و تا زمانی که زمین و آسمون وجود دارند ، تو را دوست خواهم داشت .

تا زمانی که گیاهان در زمین رشد می کنند ، ماسه ها در دریا هستند ، به تعداد قطره های باران ، تو را دوست خواهم داشت

به تعداد روزها و شب هایی که وجود دارند و مقداری هوای موجود برای تنفس ات و تا زمانی که هستی ، تو را دوست خواهم داشت


موضوعات : چگونه برنامه های آزمون را خرد و قابل اجرا کنیم ؟

نگاهی به گذشته ، خیزشی به  آینده به همراه تفکر مثبت

                                       دانلود

  • 5503 نفر
ادامه مطلب

قرن ما ، شاعر اگر داشت

هوا بهتر بود ...


روی صدفی متوجه شد که دانه ای شن زیر پوسته اش گیر کرده است .

فقط یک دانه کوچک بود ، منتها اذیتش می کرد . درست است که صدف ها موجودات ساده هسند ، اما خب حس دارند . صف از سرنوشت خود ننالید . اطرافیانش رو نفرین و از دریا تمنای حمایت نکرد ؛ فقط به خودش گفت چون نمی توانم خارجش کنم ، پس سعی می کنم که بهترش کنم . سال ها به همین منوال گذشت . بالاخره صدف ، به سرنوشت نهایی خودش یعنی کمال رسید و دانه کوچک شن که او را آزار داده بود ، تبدیل به مروارید غلتان درخشانی شد .

از خدا یک گل خواستم ، به من باغ داد .

از خدا یک درخت خواستم ، به من جنگل داد .

از خدا یک لیوان آب خواستم ، به من دریا داد .

از خدا فرصت شکوفایی خواستم ، به من 7 ماه داد


همیشه بعضی پله میشن و بعضی ها ...

انتخاب با خودت هست



(درصورت کند بودن سرعت اینترنت با کلیک دکمه Listen مستقیم گوش بدین)

  • 6238 نفر
ادامه مطلب

مقدمه این کار داشتن دفتر برنامه ریزیه. چون باید بدونیم در یک هفته عادی(هفته ای که مدرسه می ریم و ۲ روزش رو تعطیلیم) و همچنین در یک هفته تعطیل (مثل عید یا ایام امتحانات) چقدر درس می خونیم.

برای تکلیف نویسی به این ترتیب عمل کنید:

۱-یک دفتر برای این کار تهیه کنید.

فکر کنم یه دفتر ۴۰ یا ۶۰ برگ کافی باشه.

۲-میانگین مطالعه هفتگی تان را مشخص کنید.

برای این کار از دفتر برنامه ریزی کمک بگیرید.مثلا اگه چند هفته پیاپی حدود ۳۰ ساعت خوندید یکهو قهرمان نشید و تصمیم نگیرید که این هفته ۵۰ ساعت بخونید. این قهرمان شدن باعث میشه به برنامه تون نرسید.بعد مقدار مطالعه تون رو تا آزمون بعد مشخص کنید.مثلا هفته ای ۵۰ ساعت و ۲هفته میشه ۱۰۰ساعت مطالعه بین دو آزمون.

۳-این وقت را بین اختصاصی و عمومی تقسیم کنید.

مثلا ۶۰% اختصاصی ۴۰% عمومی یا ۶۵% اختصاصی ۳۵%عمومی خوبه.حالا اگه در درسی ضعف دارید یا اون درس براتون خیلی مهمه یکم از وقت رو به اون اختصاص بدید و بعد این % رو حساب کنید.

 

۴-این وقت رو بین تموم درس ها پخش کنید:

مثلا وقتی شما ۴۰ ساعت برای عمومی ها وقت گذاشتید بگید مثلا چون عربی مهمه براش ۱۵ ساعت میذارم و….این عدد ها رو لازم داریم.

۵-حجم کار را مشخص کنید:

مثلا بگید عربی ۵ درس آزمون داریم پس برای هر درس ۳ ساعت وقت داریم. ۱ساعت برای ترجمه،۱ساعت برای قواعد و ۱ساعت هم برای تست هر درس وقت داریم.بعدش اینا رو میاریم  رو کاغذ.

۶-تعداد تکلیف رو بر تعداد روز ها تقسیم کنید:

مثلا اگه ۱۲۰تا تکلیف دارین و ۱۲ روز وقت(جمعه ها رو حساب نکردم) هر روز باید ۱۰ تکلیف انجام بدید.پس اگه یه روزی ۴ تکلیف انجام دادید زود متوجه میشید که دارید عقب می افتید و فرداش بیشتر درس می خونید نتیجه این کار اینه که عقب نمی افتید.

به عنوان مثال اینجا یه کار کارگاهی انجام می دیم.این کارها رو من بعد از ظهر آزمون کانون انجام می دادم.یه بار تکلیف یکی از بچه ها موند برای شنبه و اون آزمون نتیجه اش بد شد!!!!!!!

۱-فرض کنید من دفتر دارم!!!!!!!!!

۲-من هفته ای ۵۰ ساعت درس می خونم و جمعه ها هم استراحت می کنم (شما هم یک نیمروز استراحت کنید) پس من تا آزمون بعد که ۲ هفته بعده ۱۰۰ ساعت وقت برای مطالعه دارم.

۳-من ۴۰ ساعت(معادل ۴۰%) عمومی و ۶۰ساعت (معادل ۶۰% ) اختصاصی می خونم.

۴-از این ۴۰ ساعت عمومی ۱۵ ساعت ادبیات و ۱۰ساعت عربی و ۱۰ ساعت زبان و۵ ساعت دینی می خونم.

۵- تو برنامه آزمون هم ۳درس عربی و ۴ درس دینی و …… داریم. برای هر درس عربی ۳ ساعت و برای مرور عربی هم ۱ ساعت و برای هر درس دینی ۱ساعت و برای مرور دینی هم ۱ ساعت وقت می ذارم…….

این وقت ها رو برای این می نویسیم که مثلا اگه ترجمه درس ۱ عربی بیشتر از ۱ ساعت طول کشید یعنی عقب افتادیم عجله کنید.

به این ترتیب جدول تکلیف من این جوری میشه…..

 

تکلیف عربی  تکلیف دینی
۱-ترجمه درس ۱ عربی ۲ +کارگاه ترجمه
۱ساعت
۱۰-مطالعه درس ۱ دینی ۳+حل تست
۱ساعت
۲-قواعد درس ۱ عربی ۲ +تمرین ها
۱ساعت
۱۱-مطالعه درس ۲ دینی ۳ +حل تست
۱ساعت
۳-حل ۸۰تست برای درس ۱عربی ۲
۱ساعت
۱۲-مطالعه درس ۳ دینی ۳+حل تست
۱ساعت
۴-…… ۱۳-…….
۵-….. ۱۴-…….
۶-….. ۱۵-مرور ۴ درس اول دینی ۳
۱ساعت
۷-…..
۸-….
۹-مرور دروس ۱و۲و۳عربی۲
۱ساعت

  • 1177 نفر
ادامه مطلب

گاهی به نظر می رسد که آرزوهایت دست نیافتنی است و تصمیم میگیری آنها را کنار بگذاری . اما خدا می گوید : هر چیزی امکان پذیر است .

از خدا کمک بخواه و راضی به رضای خدا باش .

بگذار تا عشق خداوندی تمام وجودت را در بر گیرد و به تو نیروی تازه بخشد . خدا خودش راهنمایی لازم را به تو خواهد کرد . راه رو بهت نشون میده و آتش امید رو در دلت شعله ور میکنه ؛ اگر در راهی احساس پوچی کردی ، یادت باشه که انقدر سبک شدی و می توانی پرواز کنی و زندگی خودت از نو بسازی ... این زندگی توست می توانی خیلی کارها کنی

خدایا کمکم کن ، هر روزم را بهتر کنم .

وقتی راهم را گم می کنم درستش را نشانم بده .

کمکم کن تا بر ترس ها فایق آیم . نگذار رویاهای شیرینم را فراموش کنم .

بگذار تا نورت مانند خورشید بالای سرم بتابد و مرا از عشق بیکرانت لبریز کن



سلام ، از همه بچه های عزیز بابت تبریک های روز تولدم ممنون هستم  . همه پیامک ها و ایمیل ها و انجمن و ... عالی بود و خیلی خیلی خوشحالم کرد . به علاوه از مراسم تولد دیشب هم با شکوه و صمیمی برگزار کردین انقده لذت بردم که الان انگار نمی خوام باور کنم یکسال پیرتر شدم .

  • 5716 نفر
ادامه مطلب

امید یعنی...

امید یعنی بدونی٬ تا هستی میتونی تغییر کنی و دنیا رو تغییر بدی.

امید یعنی بدونی٬ خداوند دوستت داره و اگه به تو زمان داده معنیش اینه

که توی این فرصت میشه یه کارایی کرد.

 

امید یعنی این که، همیشه بخشش خداوند را از اشتباه خود بزرگتر بدانیم.

 

امید یعنی این که، اگر دانه ی زندگی صد بار از دستمان رها شد٬باز

هم برای برداشتن و به مقصد رساندن آن به ابتدا برگردیم این بار٬ محکم تر

گام برداریم.

 

هر چیزی از جنس خداست.

 

می دونی چرا؟

 

چون جز خدا چیزی وجود نداره!

 

و نقطه ی مقابل خدا «هیچی»یه.

 

پس هر چیزی لیاقت اینو داره که عاشقش بشی!

 

البته اینو فراموش نکن: گاهی اوقات خشم هم یکی از جلوه های عشقه!


 

امید یعنی اینکه بدونی:

برای انجام کارهای بزرگ همیشه نمیشه یک گام بزرگ برداشت

بعضی وقتا هم باید یه عالمه گام کوچیک برداریم.

  • 4128 نفر
ادامه مطلب
روزهای سرد و بارونی پاییز
بعد از گذشت بهترین تعطیلات تا قبل از عید نوروز
من و کنکور 93 ( هزار و یک راه نرفته و کلی خیال پردازی های پژمرده )
بازم مثل همیشه حس توهم و احساس پوچی ..حس بی وزنی و غلتیدن در برزخ
آزمون گذشته و دوباره ترازی که شد ی آرزو رو دلت تا دو هفته دیگه ... شاید دو هفته دیگه بیاد ... شاید !!!

بعضی وقتا میشه خسته میشی ...حس میکنی زندگیت...هرروزش تکراریه...غرق شدن تو دنیایی از جزوه و کتاب ...



میشه که اشکات قطره قطره بچکن رو ورق به ورق کتابات...کتابهایی که خیلی وقته یار صبح و شبت شدن

اما بین تمام این لحظه ها تنها چیزی که یادآوریش لبخندو به چهرت میاره حضور گرم و همیشگیه خداست....

که دست میکشه به گونه های خیست ...لحظه هاتو زلال تر از همیشه میکنه...اونقدر عشق می پاشه به ثانیه هات که غرق میشی تو رویاهات...

اونقدر برات از آینده میگه که با تمام جون و دلت رسیدن بهشو حس میکنی....

عشق بازی میشه کرد با این خدا...

با این رب العالمینی که نمیزاره دلتنگیات به دقیقه بکشه

که پر میکنه قلبتو از عشق..... که لبریزت میکنه از شوق فردا...

که بهت جون و حیات دوباره میده از ارمانت میگه از ایستادن و جنگیدن از رسیدن ...

ایندفعه با یه شور و شوق عمیق تر از همیشه سمت یارای قدیمیت میری

صفحه به صفحه اش با عشق ورق میزنی...

خدا هم همینجاست ...کنار تو...چقدر طی کردن این مسیر با حضورت زیباست بهترین معبود..وقتی که تو تمام پیچ و خم های این مسیر سخت با منی........

وقتی هستی همیشه و هر لحظه ......

من غیر حضورت چی میخوام؟

تو والاترین نعمتتو با بودنت بهم هدیه کردی

آینده یعنی تو....هدف من به تو خلاصه میشه

وقتی که آرزو می کنم به بهترین ها برسم و در راه رضای تو گام بردارم و به دیگران آرامش رو هدیه بدم ؛ با تو پای تمام آرمانهام میمونم ...روی دنیا رو کم میکنم ...پا میزارم رو همه سختیا و مشکلات...من با تو به هدفم میرسم...

وقتی هستی آینده هست...فردا هست و دیگه اصلا" کسی که تو رو داره دیگه چی کم داره


خلاصه بگویم پروردگارم... تو که باشیــــــــــ ... تمام دغدغه ها و نگرانی ها پــــــــــــر...



قهرمــــــــــــــــان..

....تو

فقطـــــــــــــــ رکاب بزن ...

 با تو ای نور چشام حله ،همه مشکلات حله ، آرزوی محال حلــــــه ... شکر خدا



تصمیمت بگیر ، عزمت جزم کن

آستین هات بالا بزن ، کمربند همت رو محکم ببند

مشتت رو درهم گره کن

حالا کم کم راه بفیت و اینو بدون :

عزم تو بشکافد اقیانوس را




الان وقتش رسیده که به خودت بیای پسر ، باید حرکت کنی دختر ، دست به عمل بزنی و توانایی خودت رو به رخ جهان بکشی ، هدف خودت رو در ذهن ببین ( هدف 1 روزه خارق العاده ) ، با همه قدرت به سمتش برو تا آخر شب اونو در تور خودت ببینی و مال تو بشه ، با ناملایمات ( بیماری ، مشکلات اقتصادی ، زخم زبون دیگران ، بازخورد های منفی و ...) بجنگ و سرسخت باش ؛ این زندگی تو رو کاندید کرده برای رسیدن به بهترین ها ؛ فقط اولش ی راه جلوی پاهات گذاشته تا خودت رو بشناسی و با همین دست ها تندیس بلورین بهترین اسطوره دنیا رو خلق کنی . به یاد عشق های قدیمی همگی مون ، حتما یادت میاد

      

یادت میاد که دوست داشتی تو فوتبال خودت آقای گل بشی ، وقتی ی گل میزدی به تیم حریف آنچنان ذوقی میکردی که حتی استیلی بعد گلش به امریکا هم اینجوری جو گیر نشده بود !!!!
یا شما خانومی ، حتما یادت هست که داشتن ی قصر باربی و کلی اسباب اثاثیه کوچولو مثل یخچال ، گاز ، سرویس آرایش همراه دراور و ... برات چقدر قشنگ بود ؛ عروسک هایی که حتما هرشب باید روشون حسابی می پوشوندی تا ی وقت خدایی نکرده سرما نخورن و خلاصه عزیز تر از جونت بودن ....
شاید الن داری لبخند میزنی ، اما ی سوال دارم ، چرا الان داری الکی میگی هدف نداری ، رغبت و انگیزه ای وجود نداره ، با اون آدمای به ظاهر دوست نشست و برخاست میکنی و همه چی یادت رفته اون آقا کوچولو و خانم کوچولو می خواستن بشن اسطوره ... آقا مهندس یا خانم دکتر !!!!
فراموش نکنی که گم شدن هدف ها خیلی با نداشتن شون فرق داره
 اگر میخوای که اهداف قشنگت دوباره بهت چشمک بزنن دست بکار شو ، یا علی و بسم الله بگو و شروع کن به کار ... بهانه جویی نکن که بازم از چی و چند ساعت و چه جوری و ....
واقعا" الان دیگه باید درک کرده باشی که زخم کهده ای که تا حالا ی دنیا غم رو دلت گذاشته همین وسواس ها و سردرگمی های بی مورد است . نمی خوام قوانین و اصول مطالعه رو نقض کنم یا ساده بگیرم ، اما الان برای راه افتادنت با هر قاعده و اصولی که بلدی و قبلا یاد گرفتی ، کارت شروع کن .
جان کلام رو خود خدا در سوره بقره آیه 61 میگه : تو خلیفه خدا بر روی زمین هستی ، آیا چیزی را که پست تر است ، جانشین چیزی می کنند که بهتر است ؟ !
این آیه منو عجیب تکون داد ، سعی کن بهش فکر کنی و قدر خودت رو بدونی و به راحتی همتت رو پست نکنی

 هر چیز که دل به آن گراید
گر جهد کنی به دستت آید


دوست دارم این آخرین تلنگرم بهت باشه »
تیرکمان فقط زمانی پرتاب می شود که به قب کشیده شود ؛ وقتی زندگی تو رو به واسطه مشکلات به عقب کشید ، فقط تصور کن که قراره به سمت مقصودی بزرگ پرتاب بشی ؛ البته فقط به این شرط که از همه امکاناتت استفاده کنی و بدونی نباید شرمنده خودت بشی


و در نهایت برای همه اونایی که برای سلامتی هم دعا کردن و با پیامک ها و کامنت ها و ایمیل های پر شور و حال شون به من انگیزه بهبودی دادن ، تشکر می کنم. از خانم فاطمه شیرازی هم که سعی کردن با طرح ارسال پیامک  چند هفته ای برای داغ کردن اجاق رقابت کنکوری ها تلاش کنن ، کمال تشکر رو دارم . از این پس به خودم همه پیامک هاتون بدین
 
Please leave a comment for me, now


برای تخصیص وقت مشاوره تلفنی با خودم هم دوستان مایل می تونن پیامک بدن و بگن وقت مشاوره تک جلسه تلفنی میخوان . لازم به ذکر است که در مشاوره تک جلسه ای برنامه ای داده نمیشه (فقط سوال جواب و ارائه راهکار) و برنامه ریزی با توجه به اصول و نظارت سلسله جلسات مدونی رو می طلبه که بصورت تلفنی فقط برای مشاوره های ماهانه ارائه می شود

09358960503 (فقط پیامک)

  • 6951 نفر
ادامه مطلب

حمایت از همایش ها